یادداشت های یک لِیدی


24 مهر خلاص شدنم از کار قبلی

6 آذر مصاحبه علمی و بعد گزینش (تعطیل کردم چیدمان خونه و بعضی خریدای عروسی رو، روزا میخوندم آقام از سرکار میومد شبا با آقام خونه رو میچیدیم:)

13آذر جشن عروسیمون، خونه خودمون، کنار هم، ولی اون پنجره های عشق دلشون برای نگاه های منو آقام بهم، تنگ میشه :)

16 آذر تولد آقام

29 آذر زنگ زدن، نفر اول مصاحبه و کار جدیدم که دوسش دارم آرامش داره برام و با زوجایی که میخوان ازدواج کنن سر و کار دارم، بهشون مشاوره میدم

5 دی همایش و آموزش

15 دی یعنی دیشب رفتیم و عکسامونو انتخاب کردیم، دلم تنگ شد برای عروسیمون :)))

چقدر این آذرم خوبه مثل اردیبهشتم ماه های منو آقام :)


+ عنوان: ساقی به نور باده برافروز جام ما/مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما/هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق/ثبت است بر جریده عالم دوام ما

+این دوبیت غزل زیبای حافظ جان شد متن پاکت عروسیمون :)


۱ نظر ۱۶ دی ۹۷ ، ۱۲:۵۸

1. انقدر این روزا بعضی وقتا عصبی میشم و با همه بداخلاقی میکنم که از خودم بدم میاد، تصمیم گرفتم دختر خوبی باشم، کلی عذاب وجدان دست میده بهم

همین جا از مامانم، بابام، وروجک1 ، و آقام معذرت میخوام :( چون بیشترین بداخلاقیام پاچه اینارو میگیره، چه دختر بدیم من :(  ولی دختر خوبی میشم :)


2. شبا اصلا خوابم نمیبره، یعنی همه وجودم نمیخواد بخوابم :| جایی خونده بودم کسایی که شبا نمیخوابن به خاطر انتظاراتی هست که اونروز داشتن و انجام نشده، کاملا درسته. کلی کار دارم که باید انجام بدم،منم آدم عجول با اینکه میدونم چه موقع انجام میشه بازم عجله دارم، صبور نیستم. دلیل عصبی بودنمم همینه مطمئنن. باید غسل صبر ایوب بگیرم

شبا فیلم میبینم بعد میخوابم، یا پامیشم اتاق قدم میزنم از پنجره خونه آقامو نگاه میکنم یا کوچه روبه رویی اگه ماشینشو گذاشته باشه نگاه میکنم انگار خودشو دیده باشم آروم میشم میخوابم.

چقدر هوامو داره این بچه، بهش میگم تو ماشاالله منی :))) [برای اینکه چشم نخوره]  :)))


3. نمیدونم چرا دوباره احساس نیاز به نوشتن کردم



۱ نظر ۰۱ آذر ۹۷ ، ۰۰:۴۱

23 آبان جشن عروسی خواهر کوچیکم بود. خیلی خیلی خیلی خوش گذشت. از اول تا آخر رقصیدم خودمو تکون دادم :)))

دیشب حسابی دلم تنگ شد واسش. خانوم یا خونه نبود یا شبا دیروقت میومد خونه، میدونستم هرجا هست میاد خونه، ولی دیشب منتظر نبودم، خواهر بزرگم و دخترعموم و عروس عموم بعد پاتختی اومدن شب پیشم بودن، امروز باز دلتنگ شدم آقامونم سرکار بود ولی اومد رفتیم بیرون حالم خوب شد:)))

زنگم زدم با خواهر کوچیکم حرف زدیم حالم بهتر شد، رفتن ددر، دیدم خوشحاله گفتم چه خوب منم حالم خوب باشه لوس نشم



۲ نظر ۲۵ آبان ۹۷ ، ۲۳:۲۳