یادداشت های یک لِیدی


یه تصمیم باحال گرفتیم، 

چیزی که خودم پیشنهاد داده بودم آقا خندیده بود به من، حالا بعد یکسال خودش به حرفم رسیده پیشنهادم میده، کیف میکنم


+نتیجه: الکی نخندید


:))))))))


+عنوان:ژوان




جایی که خانوما کار میکنن اشتباهه محض کار کردن  :|



زنگ زدم قربون صدقه ش رفتم تا حالش جا بیاد. میدونم حالمون باهم دیگه خوبه، فقط دوری تنها مشکلمونه،من این ور خیابون، آقامون اون ور خیابون
چقدر این خیابون دوست داشتنیه وقتای دلتنگی میرم کنار پنجره ببینمش، چقدر این پنجره خوشبخته که عشق رد و بدل میشه ازش خوش به حالش ;)
چقدر خوبه هر روز صبح منو میرسونه اداره و حرفای خوب خوب میگه تو گوشم تا بتونم اداره رو تحمل کنم
1 سال و 1 ماه و 25 روز گذشته، همه لحظه ها باهاش احساس خوشبختی کردم، هر شب قبل خواب زنگ زده: دوستت دارم . که من هر روز بیشتر از روز قبل خوشبخت باشم
لحظه های تلخ زندگی رو آرومم کرده
هرچند همیشه بهش میگم خوش به حالت خانومت منم :)))

خدا جونم شکرت