یادداشت های یک لِیدی

۱۱ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است


بعد وروجک از دم در اتاق [مثل تصویر] کل اتاقو دور زده رسیده به من میگه: عمه من مرد عنکبوتی هستم اومدم تورو نجات بدم دزدا تورو زندونی کردن
من: :)))))


http://up.hammihan.com/img/userupload_2013_19655931341455811069.2766.jpg

وروجک مردِ عنکبوتی :)


۱۱ نظر ۲۹ بهمن ۹۴ ، ۱۹:۳۶


27بهمن، روز روانشناس به من و همه ی روانشناسا مبارک


http://up.hammihan.com/img/userupload_2013_832476871455653004.4352.jpg

لِیدی/فروردین94



۱۴ نظر ۲۷ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۳۸

خیلی جالبه چند تا آدم باشعور پاشدن رفتن تا کشف کنن عذاب الهی و شکافته شدن دریا توسط موسی ع درست بوده یا نه؟ چیزی وجود داره که اثبات کنه؟ دنبال حقیقت رفتن. دیدن بله و پیدا کردن باقیمانده ی اون عذاب رو. بعد دوباره تحقیق کردن ببینن اصلا چطور دریا شکافته شده؟ وعده ی خدا چطوری محقق شده؟ و دلیلشم پیدا کردن.
بعد جالبه جلوی چشم عرب ها هم به این نتیجه رسیدن بعد چرا اینا آدم نیستن آخه، چقدر چَموشَن. مرگ بر آل سعود به قول یکی از بچه ها: خدایا به تو پناه میبرم از شر تمام آل ها


مستندات علمی از یک عذاب الهی:    یک  و  دو


سایت های خارجیِ که منبع هستن رو معرفی کرده:  یک  و  دو



۹ نظر ۲۴ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۰۸


http://up.hammihan.com/img/userupload_2013_4654537811455286807.0367.jpg



دراز کشیده بودم فیلم میدیدم، یه لحظه برگشتم یه کوچولو نور از زیر پرده ی اتاق باعث شد چشمامو ببندم و...  :)




۱۰ نظر ۲۳ بهمن ۹۴ ، ۱۸:۱۲

نام فیلم: Duplex
کارگردان: Danny Devito




آلکس: پرتش کردی پایین؟
نانسی: نه...ولی تصورشو کردم، خوشمم اومد. آه چقدر پستم... من یه آدم خیلی خیلی بی رحمم
آلکس: بی خیال...اون زندگیِ مارو نابود کرده، طبیعیِ که از این فکرا به سر آدم بزنه
نانسی: واقعا؟
آلکس: آره..به سر خودِ منم زده
نانسی: مثلا چی؟
آلکس: میدونی گردنشو بشکنم...یا بهش سیم برق وصل کنم...یا انقدر بزنمش تا بمیره...سرشو ببرم...خفه ش کنم...با گرز بزنمش...در کمال انسانیت با شمشیر بزنمش بعد ریز ریزش کنم البته اول خفه ش می کنم که درد نکشه

.

نانسی: پول گیر آوردی؟
آلکس: نه، بهم نداد در عوض کتابِ جدیدشو برام امضا کرد واسه کلکسیون کتابای چاپ اولم. چهار روزه نوشتَتِش، میدونی چطوری؟ اینو گوش کن: "موهایش زرد بود مثل رنگ ادرار بعد از خوردن مولتی ویتامین"..هه.. تمثیل جالبیه..عوضی..احمق...عوضی از تو متنفرم همینطور از اون فلوت زنِ مسخره و زنِ باردارت که بچه ش مثل آفریقایی ها لاغر به دنیا میاد چون مادرش هیچی نمیخوره
 


۶ نظر ۲۱ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۵۷


نام فیلم: مزارشریف

کارگردان: حسن برزیده



+ آقای شاهسون* (حسین یاری): کاش میتونستم جبران کنم

- زن افغانستانی (مهتاب کرامتی): میتونی. نفراتتون صف ایستادن لب مرز، آماده ی حمله به افغانستان. این مردم طاقت یه جنگ دیگه رو ندارن

+ این جنگ بر علیه مردم افغانستان نیست، به نفع اوناست

- هیچ جنگی به نفع هیچ مردمی نیست. پیشه ی جنگُ بگیر

+ من کاره ای نیستم

- اگه تو کاره ای نبودی چرا خدا تا اینجا همراهیت کرد؟



*آقای شاهسَوَن: تنها بازمانده از دیپلمات های ایرانی در مزار شریف-افغانستان در زمانِ حمله ی طالبان به افغانستان و کنسولگری ایران.



۸ نظر ۱۸ بهمن ۹۴ ، ۰۲:۰۰


شجاع باش، حتی اگر نیستی وانمود کن که هستی، هیچ کس نمی تواند تفاوت بین این دو را تشخیص دهد.



نام کتاب: نکته های کوچک زندگی/ ترجمه ای از کتاب life little instructions

نویسنده : اچ جکسون براون

مترجم: زهره زاهدی



۱۰ نظر ۱۶ بهمن ۹۴ ، ۰۰:۳۲


سمت چپ بدن شما به سمت راست مغزتان مربوط می‌شود که بیشتر به کنترل احساسات عاطفی می‌پردازد در حالیکه سمت چپ مغز بیشتر به مسائل منطقی و دلیل و برهان می‌پردازد. متخصصان می‌گویند قدم زدن در سمت چپ او و صحبت کردن در گوش چپ توسط نیمکره راست مغز جذب می‌شود که مربوط به احساسات است. این به آن مفهوم است که ممکن است او بیشتر احساساتی شود اگر با گوش چپش حرفهای شما را بشنود. تحقیقات دانشگاه هوستون می‌گوید اگر حرفهای احساسی با گوش چپ شنیده شود تاثیر بیشتری روی مغز می‌گذارد.



+از دوستان متخصصِ گروه (تلگرام) :دی

۶ نظر ۱۵ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۴۲


" نهنگ عنبر " فیلم باحالی بود مخصوصا رضا عطاران عالی بود چقدر خندیدم. فیلم طنز بود. هر طنزی هم یه پیامی داره.


دوره ی ارشدم برای واحد عملیِ "گروه درمانی" هر گروهی باید به یه موضوع درمانی میپرداخت، مثل درمان معتادین، کلا مشکلات اجتماعی و خانوادگی. گروه ما تصمیم گرفتیم به اشتباهاتی که در انتخاب طرف مقابل برای ازدواج یا دوستی میکنیم بپردازیم، بعد با استادمون دکتر.م هماهنگ کردیم که گروه ما یه کارگاه تشکیل بدیم و بحث کنیم و برای هر بحثی یه نمایش اجرا کنیم نزدیک 5-6 تا نمایش شد که هر هفته یکی انجام میدادیم و نتیجه ای که هرکسی میگرفت مینوشت روی کاغذ. گروه ما: من، آزاده جونم، راضیه، نسرین، لیلا، آقای.ع، آقای.ج، آقای.الف، آقای.ک. سرگروهمون آقای.الف بود که خودش مشاورِ دانشگاه آزاد برای کارشناسی ها بود.

یکی از جلساتمون به این شکل بود بدون اینکه موضوع رو بدونیم:

سرگروه بهمون گفت بلند شید و قدم بزنید به هرچیز و هرکسی که دلتون خواست نگاه کنید. و فیلمبرداری میشد. بعد فیلمو نگاه میکردیم هرکدوم از ماها به یه فرد خاصی نگاه میکردیم مثلا من به یه پسره نگاه میکردم ولی اون به یه دختره دیگه نگاه میکرد در حالی که یه پسره دیگه منو نگاه میکرد ولی من متوجهش نبودم یا میدیدم که منو نگاه میکنه ولی توجه نمیکردم.

حالا این یعنی چی؟

توی زندگیِ واقعیمونم همین اتفاق میفته و مصداق این جمله ی معروفِ که: تو عاشق منی، من عاشق یکی دیگه، اونم عاشق یکی دیگه و الی آخر. و آخرش چی؟ هیچی به هیچی

این یعنی خودخواهیِ ما آدم ها، یعنی نگاه نادرستمون، ما فکر میکنیم که میبینیم ولی در اصل ندیدنِ. من چرا نباید کسی رو که حواسش به من هست رو نادیده بگیرم و حتی نخوام بدونم طرف اصلا کیه؟ شاید بهترین فرصتیه که من میتونستم داشته باشم. و خودمو بندازم توی راهی که سرانجامی نداره اصلا طرف منو نمیینه. خیلیهامون اینطوری هستیم اشتباهی عاشق میشیم اشتباهی میبینیم و گاهی اصلا نمیبینیم. اگه از زندگی واقعیمون فیلم میگرفتن...


"نهنگ عنبر" رو نگاه میکردم یاد نمایشهامون افتادم. توی فیلم "نهنگ عنبر" این موضوعُ داشتن نشون میدادن. رضا عطاران عاشق مهناز افشار بود. مهناز میدونست رضا دوستش داره و باهم بودن همش و قرار بود ازدواج کنن. مهناز رفت اونور و رضا منتظرش موند. بعد دو سال شنید که مهناز با یه امریکایی ازدواج کرده و رضا هم ازدواج کرد. چند سال بعد شنید مهناز جدا شده و برگشته رضا زنشو طلاق داد(البته زنش دیونه بود با بازی ویشکا آسایش) به امید اینکه مهنازو به دست بیاره. مهناز اومد سراغش، باهم بودن، رضا عاشقانه با مهناز مهربونی میکرد ولی در کمال ناباوری مهناز رضارو ندید با اینکه میدونست رضا دوستش داره با یه دکتر ازدواج کرد و برگشت. رضا در تمام این مدت واسه مهناز اخمم نکرد و حتی هر دو بار تا فرودگاه بدرقه ش کرد و با اشک برگشت. مهناز دوباره طلاق گرفت و رضا کمکش کرد چون مهناز به کمک احتیاج داشت. مهناز دوباره میخواست برگرده با اینکه رضا 40 سال منتظرش مونده بود و ازش خواستگاری کرده بود. رسوندش فرودگاه برگشت. و آخر مهناز منصرف شد و رفت پیش رضا


مهناز بارها اشتباه کرد رضارو ندید در حالی که رضا نگاهش میکرد کمکش میکرد ولی مهناز همیشه چشمش اینور اونور بود هرکسی رو میدید الا رضا و عشقش، که آشکارا فریادش میکرد. آخر سر چی شد؟ مهناز فقط پیش رضا به آرامش رسید.

.

برای واحد "آزمون های عینی" قبل از اینکه مارو ببرن بیمارستان روانی تا با بیمارای واقعی که بستری بودن کار کنیم، باید روش هایی که روانشناس ها، روانپزشک ها و مشاورها توی کلینیک و بیمارستان استفاده میکنن گاه چند روش رو باهم ترکیب میکنن رو توی کلاس به صورت گروه گروه اجرا میکردیم یعنی به صورت دکتر-بیمار بعد بعضی فیلمارم توی کلاس تحلیل میکردیم. بعد استادمون دکتر.ن میگفت حالا برین و این فیلمو از دیدگاه رفتاری نگاه کنین، یا برین فلان فیلمو از دیدگاه گشتالت، روانکاوی، مراجع محوری و و و نگاه کنین

درسته من موضوع فیلمو اینجا نوشتم ولی حتی اگه قبلا این فیلمو دیدین، یک بار هم با دیدِ روانشناسانه این فیلم رو نگاه کنین. هرچند کلی هم قراره بخندین :))) این اتفاق میتونه واسه هر کسی بیفته چه پسر چه دختر.



+لِیدی=کارشناس ارشد روانشناسیِ بالینی :)


۶ نظر ۱۴ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۵۷


http://up.hammihan.com/img/userupload_2013_4367511171454141139.5966.jpg




۱۱ نظر ۱۰ بهمن ۹۴ ، ۱۱:۴۵

سال 94 !



۱۲ نظر ۰۷ بهمن ۹۴ ، ۲۰:۲۳