یادداشت های یک لِیدی

۲ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است


وروجک رفته خرید داداشم اینارو دیوونه کرده واسه عمه میخوام لاک بخرم و خودشم انتخاب کرده. بعدشم مجبورشون کرده یه راست بیان خونه ما و لاکمو بده. از همه لاکام بیشتر دوستش دارم. بعدشم رفته به مامانم گفته زنم کو؟ (یعنی من) بله اینجوریاست :))))))) آقای.گ مدیر موسسه دعوت کرده برای جشن پایان سال و من یکی از مهمان هاشَم و غروب با لاک جدیدم میروم به جشن :)



http://up.hammihan.com/img/userupload_2013_5653546391458246762.3983.jpg



۱۵ نظر ۲۴ اسفند ۹۴ ، ۱۵:۳۳

گاهی انقدر مشکلات آوار میشه رو سرِ آدم که با تلاش و دعا و توکل حلشون میکنیُ تموم. ولی مثل همون مشکلاتی که تموم شدن یا فکر میکنی تموم شدن، خودتم تموم شدی و خبر نداری، بعد یه مشکلی پیش میاد که دیگه نه تلاشی میکنی نه دعایی نه از خدا کمکی میخوای و نه حوصله غصه خوردن داری فقط میگی هرچه بادا باد. خیلی غم انگیزه ولی حتی به اینم فکر نمیکنی

۱۰ نظر ۰۴ اسفند ۹۴ ، ۱۴:۰۷