یادداشت های یک لِیدی

۸ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

قلبم داره جوابم میکنه. یعنی چی؟ من حالا حالاها میخوام زندگی کنم



از اونجایی که گاهی شب ها از شیر برفی (سگِ داداشم) برمیدارم میخورم. امشب که رفتم از شیرش برداشتم گرم کردم بخورم خواهرم کلی بهم خندیده حالا از شیرم بهش تعارف کردم نخورد. چرا پس من دچار عذاب وجدان نمیشم؟ فردا میخوام به داداشم اعتراف کنم



زندگی اون لحظاتی که نفس می کشی نیست، اون لحظاتیه که نفست بند میاد

هر لحظه باید کنار پرتگاه باشی

توی یه ماشین که نمیتونی کنترلش کنی

با ترس...با هیجان...در حالیکه می لرزی..حس زندگی رو داشته باشی نفست قطع بشه




از وقتی میرم سرکار گناهانم بخشوده شدن، میدونم. از بس صبح ها موقع بیدار شدن عذاب میکشم



یعنی میدونم موجود غریبی هستم :))))) امشب جشن نشان پسرعموم هستش. از چند هفته قبل خبر دارم. لباس تهیه نکردم .از همون لباسایی که اونا ندیدن بپوشم. بعد نگاشونم نکردم. دیشب گفتم بپوشم ببینم کدوم بهتره بدم صبح برای اتو. تنگگگگگ شدن :| یعنی کجای دلم بذارم اینو


ب.ن: آخ که چقدر من رقصیدم :)))))) تشکر ویژه از پسر عموم برای برگزاری این جشن و رقصوندن ما ;) اصلا الان آرومم انگار خودمو تکون دادم تخلیه شدم. حالا رسیدیم تازه نشستم دخترخاله عروس اومده: سلاااام استاد خوبین منو شناختین...من از درون: تو از کجا پیدات شد آخه...ولی من توجه بکن نبودم و کار خودمو کردم و از اول تا آخر رقصیدم از اول تا آخر :)))))



من: صبح بیدارم نکنید نمیرم سر کار

بابام: چرا برو

من: اینم نشد موقع مدرسه رو به موتَم میشدیم مارو میفرستادی مدرسه هااااا

بابام: :))))))))


+اصلا یادم نمیاد موقع مدرسه یک بار غیبت کرده باشم :|



دیالوگی ماندگار از مامانم موقع کشیدن غذا برای ما و پدر. مامانم حواسش نیست چی گفته. پدرمم داره جواب میده رون میخوره یا سینه. من نیشم تا بناگوش باز، خواهرم ریز ریز میخنده،

شما چی میل دارید؟ ها ها


توی فیلم "فروشنده" عماد از بالای پشت بام یه نگاهی کرد به ساختموناُ دور دورا و گفت باید اینارو کوبید دوباره ساخت. صاحبخونه جواب داد کوبیدن ساختن اینجوریه!
.
به نظرم خدا هم باید دنیارو بکوبه و فقط عاشقاش بمونن و زندگی کنن. مطمئنن خدا اشتباه نمیکنه عشق ادامه پیدا میکنه[ببخشید خدا که توی کارت دخالت میکنم!]


http://bayanbox.ir/view/4026261785167994758/20161223-164250.jpg