یادداشت های یک لِیدی

۴ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

دلم میگه این اون آدمی که باید بیاد نیست. عقلم میگه چرت نگو
۴ نظر ۳۰ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۴۳

دوستام همگی از من دورن. کلا پراکنده شدن. به غیر از یکی از دوستام که با اونم زیاد حال نمیکنم. دوست باید پایه باشه. با هر کسی هم دوست نمیشم. یعنی دوستای زیادی دارم ولی صمیمی ها کمن. بعد از مدت ها دو تا دوست خوب گیرم اومده که قشنگ پایه ان. دو تا از همکارام. که هر دو تارو از قبل میشناختم. با "ز" اول دبیرستان همکلاس بودیم اصلا ازش خوشم نمیومد نماینده کلاسمونم بود روانیمون می کرد :)))) مامانش دبیر دین و زندگیمون بود. عاشق مامانش بودم. "م" خواهر همکلاسی دوره کارشناسیم بود. فقط یه بار دیده بودمش. ولی الان با هم دوستیم. تغییرات زمانی خیلی جالبه. انقد سرکار  و بیرون رفتنی میخندیم فقط هم خودمون میدونیم به چی میخندیم کلی رمز داریم باهم. حالا کم میخندم مجبورم کردن تلگرام (که خوشم نمیاد) عضو شم یه گروه سه نفره تشکیل دادیم شبا انقد میخندم اشکم درمیاد. تو روحشون خیلی باحالن 😉                                                                                                   

۵ نظر ۱۵ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۵۷

(هر روز فیزیوتراپامون، شنوایی شناسمون، بعد از ساعت 12 ظهر باید از مجتمع بیان اداره.). با یکی از همکارا (آقای.ج که هم یکی از فیزیوتراپ های ماست، هم رییس یکی از مجتمع هامون، هم مسئول CBR ). نزدیک دو ماه پیش یه بحث مفصل داشتم. کلا با کسی کار ندارم ولی کسی هم بخواد پا روی دمم بذاره برخورد میکنم. هرچی گفت جوابش دادم، صداشو بالا برد صدامو بالا بردم. هرچند دهنشُ سرویس کردم ولی برای بی انصافیی که کرد خیلی بهم فشار اومد والا. حالا دوست ندارم توی محیط کاری با کسی اصطکاک داشته باشم چون همش باهم در ارتباطیم و کار میکنیم. ولی بعضی وقتا لازمه جلوی بعضیارو گرفت. از اون روز نه بهش نگاه میکردم نه سلامش میدادم نه واسش پا میشدم انگار همچی آدمی وجود نداره. در حالی که همه واسش خم و راست میشن. آخرش خودش منو به حرف آورد. گفتم حالا بزرگتر هم هست کوتاه بیام دیگه بهش سلام میدادم :دی  ولی باز زیاد تحویلش نمیگرفتم. دیگه داشتم فراموش میکردم یه بار اومد اتاق بهش سلام دادم جواب نداد به بقیه سلام و احوال پرسی. گفتم شاید متوجه نشده یا من اشتباه میکنم. تا بازم تکرار شد دو بار! کسی بهم بی محلی کنه هزار برابر بدتر از خودش رفتار میکنم. باز من آدم حسابش نکردم. دوباره اومد خودش با من حرف زد :| باز چند وقت گذشت باز این جواب سلام منو نداد O.o یعنی یه طوری شده بودیم هم اون میدونست من ازش خوشم نمیاد هم من میدونستم اون از من خوشش نمیاد. نمیدونم دردش چیه والا

تا اینکه...

دیروز اومد پیشم تنها بودم. گفت من هیچی توی دلم نیست اگه یه وقتایی هم عصبانی میشم، همکاریم توی کار این چیزا پیش میاد. وقتی من عصبانی میشم یا تند برخورد میکنم به هر حال کاره، آدم خسته میشه، تو ناراحت نشی از من. به دل نگیری. دلخور نشی. به خدا من هیچی توی دلم نیست.

هیچی بهش نگفتم.


حالا نمیدونم با این بشرِ بی ثبات چطور رفتار کنم؟ نمیدونم بهش سلام بدم؟ سلام ندم؟ سلام داد جوابش بدم؟ جوابش ندم؟ دو روز دیگه این باز مشکلش عود میکنه؟ نمیکنه؟

یعنی یک بار دیگه ادا دربیاره ها بعدش بیاد پامُ لیسم بزنه دیگه این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست




۳ نظر ۱۱ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۲۰

گریه هامو کردم جیغامو زدم ـ مثل بادکنکی که بادش خالی شه و یه جا آروم بگیره ـ ، برای چیزی که تغییر نخواهد کرد. افسوس برای عمرهایی که هدر رفت! 

۱۱ نظر ۰۲ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۳۸