یادداشت های یک لِیدی

۱۱ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است


آخه یه نفر یه کاری انجام داد که بعد که در مورد کاری که کرد فکر میکردم دیدم چقدر شعور به خرج داده، میتونست اونکارو نکنه حتی

سخت نیستا ما سختش میکنیم، دوست داریم همش سرسری رفتار کنیم همین سرسری رفتار کردن سخته توی یه جاهایی وقتی خوب نگاه کنیم



۱۳ نظر ۲۶ خرداد ۹۵ ، ۱۶:۵۷

هیچی دیگه لُپ قرمزی هستم الان ^ــ^
اگه آدما میدونستن چطور با چیزای کوچیک باعث خوشحالی بقیه میشن خودشونم خبر ندارن



۱۱ نظر ۲۲ خرداد ۹۵ ، ۱۴:۳۸


بعد از 9 سال به یکی از آرزوهات برسی اونم ناقص! 9سال :/
اگه بگم چه آرزویی، تندیسِ جکِ برتر سال رو میگیره :( به قول یارو داشته های هرکسی میتونه آرزوی دیگران باشه.




۶ نظر ۱۹ خرداد ۹۵ ، ۱۶:۵۲


چه خوبه ماه رمضونی فرصت خوبی هم هست قرآنُ ختم کنیم البته با معنیش وگرنه که بدون معنی به نظرم خوندنش فایده ای نداره چون وقتی هیچی ازش سر درنیاریم چه سودی به حالمون داره. امیدوارم آموزش هایی که در طول ترم به دانشجوهام دادم و صد در صد به دردشون میخوره استفاده کنن. همین فکر باعثِ خوشحالیم میشه.

این اواخر به شدت شکمو شده بودم حالا خیلی تحت فشارم عوضش شبا از خجالت شکمم درمیارم  :دی



http://up.hammihan.com/img/userupload_2013_2421886801465325787.1768.jpg

بعد از افطار :))



من: میخوام کافه بزنم
خواهرم: اِ ... همین مونده بگن دختر فلانی کافه زده :))))))
من: خب بگن دری وری نگو :)))
بابام: تا وقتی خونه منی از این خبرا نیست
من: کافه بده مگه؟
خواهرم: حالا چی میخوای به مردم بدی؟
من: بقیه چی میدن همونو. میرم چند روز ور دستِ کافه امیر یاد میگیرم :دی




۱۰ نظر ۱۹ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۲۲


خلاصه بهاری دیگر

بی حضور تو از راه می رسد

و آنچه زیبا نیست

زندگی نیست

روزگار است . . .



+شمس لنگرودی

۷ نظر ۱۷ خرداد ۹۵ ، ۱۳:۲۳

دیروز با خواهرم زدیم بیرون، تمام مدت داشتم به زندگی فکر میکردم. دوست نداشتم برگردم. همش به خواهرم میگفتم کاش الان یه پتو بود همین جا میگرفتم میخوابیدم بیخیال دنیا و آدماش





http://up.hammihan.com/img/userupload_2013_14932774991465056230.7349.jpg

عکس: جمعه 14 خرداد 95





۹ نظر ۱۵ خرداد ۹۵ ، ۲۱:۱۸


حشمت: میخوام درسی بهت بدم که نه الان برا همه عمرت بفهمی زن شوهردار حریم داره حرمت داره که اگه توی دنیا این حرمتُ بشکونی هر حرمت دیگه ای هم میتونی بشکونی



+ 17قسمت از سریال شهرزادو توی 3روز دیدم موندم مردم چطو هر هفته صبر میکنن یه سریال بیاد برن بگیرن ببینن؟



۷ نظر ۱۴ خرداد ۹۵ ، ۱۲:۳۹


http://up.hammihan.com/img/userupload_2013_1305476151464798669.2683.jpg


فاینالِ امروز :))) اینجوری درس میخونن :دی




۷ نظر ۱۲ خرداد ۹۵ ، ۲۱:۱۹


بهمون برای ساعت 15 وقت داده بود. رفتیم در بسته بود. یک ربع توی راه پله منتظر موندیم خانم منشی تِلِکُ تولوک تشریف آورد طفلک بابا مامانم سرپا بودن. بعدش هم که انقدر منتظر موندیم بابام خوابش گرفت نتونست بمونه رفت.

یه پسرِ اومد خودشو معرفی کرد،


منشی: ساعت چنده؟

پسر: 4

منشی: قرار بود ساعت چند بیای؟

پسر: ساعت 3

منشی: الان ساعت 3 هستش؟

پسر: نه 4 هستش. دانشجوام نشد زودتر برسم

منشی: سر کلاساتم اینطوری میری؟

پسر: گاهی وقتا اصلا نمیرم

منشی: به به فردا قراره اینطوری به جامعه خدمت کنی؟


+ نه مثل تو قراره یه ربع سرپامون نگه داره، 1-2 ساعتم منتظرمون بذاره تا دکترو رویت کنیم



۱۱ نظر ۱۱ خرداد ۹۵ ، ۱۶:۳۹
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۹ خرداد ۹۵ ، ۲۳:۲۸

فردایم
تکرار اتفاق بی اتفاقی
از امروز



شعر: نائله یوسفی
۶ نظر ۰۳ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۰۵