یادداشت های یک لِیدی

۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است


برای آنکه یک ساعت با مردی بگذرانم، 350 فرانک سوییس می گیرم. یک ساعت در واقع اغراق است.

اگر در آوردن لباس ها را حساب نکنیم و تظاهر به محبت و صحبت درباره مسائل پیش پا افتاده و لباس پوشیدن را کنار بگذاریم، کل این مدت می شود یازده دقیقه رابطۀ جنسی.

یازده دقیقه...!!! دنیا دور چیزی میگردد که فقط یازده دقیقه طول می کشد!

به خاطر این یازده دقیقه در یک روز 24 ساعته!

(با این فرض که همه ی زن ها و شوهر ها هر روز عشقبازی کنند، که مزخرف است و دروغ)، مردم ازدواج می کنند، خانواده تشکیل می دهند، گریه ی بچه ها را تحمل می کنند، مدام توضیح می دهند که چرا دیر آمده اند خانه، به صد تا زن نگاه می کنند با این آرزو که با آنها چرخی دور دریاچۀ ژنو بزنند، برای خودشان لباس های گران می خرند و برای زن هایشان لباس های گرانتر، به فاحشه ها پول می دهند تا جبران کمبودشان را در زندگی زناشویی بکنند در حالیکه اصلا نمی دانند این کمبود چیست؟!!

برای همین یازده دقیقه است که صنعت عظیم لوازم آرایشی، رژیم های غذایی، باشگاه های ورزشی، پورنو گرافی، صنعت عطر و ادکلن، بار ها و کاباره ها، فاحشه خانه ها، صنایع مشروبت الکلی و . . . قدرت می گیرند. و تازه وقتی مرد ها دور هم جمع می شوند، برخلاف تصور زن ها، اصلا راجع به زن ها حرف نمی زنند. از کار و پول و ورزش حرف می زنند...!!

یک جای تمدن بشری ایراد اساسی دارد!

یک جای این آدمیت می لنگد!


 

نام کتاب: 11 دقیقه   (کتاب رو به صورت pdf خوندم.)

نویسنده: پائولو کوئیلو

مترجم: کیومرث پارسای




قال لِیدی ع:
هیچی به پای طعمِ چای، توی استکان کمر باریک نمیرسه. اصن انگار لامصب طعم چایُ عوض میکنه. جل الخالق. بخورید و رستگار شوید.



۱۲ نظر ۳۰ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۲۶


فیلم 4شگفت انگیز رو نگاه کرده بودم ولی نمیدونستم چطوری به اون شکل دراومدن. دیشب بین فیلمایی که داشتم نگاه کردم پیداش کردم قسمت اولُ (Fantastic Four - 2015). من عاشق مباحث سفر در زمان هستم. بعد این فیلمم در مورد سفر در زمان و به ابعاد دیگه، دنیاهای دیگه بود.

اونجایی که انگشت وسط نشونِ کله گنده ها دادن، مست کردن، خودشون دستگاهُ راه انداختن رفتن به بعد دیگه، من عاشق اون 4تا پسر شدم اون لحظه. اصن فاصله زمانی این اتفاق خیلی دوست داشتنی بود.

من همیشه در ناخودآگاه و خودآگاهم عاشق دخترا و پسرای شیطون بودم و هستم. شاید برای اینکه همیشه یه دختر پاستوریزه بودم دوستامم از من بدتر. این باعث شده خیلی وقتا ریسک نکنم. محافظه کار باشم. حالا با دیدن اون پسرا توی فیلم واقعا عاشقشون بودم. اصن همچی به هیجان اومده بودم هم سفرشون هم خودشون خیلی هیجان انگیز بودن



پ.ن: صدای وروجک بعد از تمام شدن قصه، کلیک




۱۴ نظر ۲۴ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۴۰

کل بعد از ظهر به خاطره بازی گذشت. انقدر گفتم یادش بخیر یادش بخیر یادش بخیر :)))

یه اعتراف:
من وقتی خیلی بچه بودم همیشه هر وقت میرفتم دستشویی با آفتابه درد و دل میکردم،
نارحت میشدم بهش میگفتم، خوشحال میشدم بهش میگفتم، گریه داشتم واسش حرف میزدم گریه میکردم (مثلا اگه از دست بچه ها یا مامان بابام ناراحت میشدم )،
بعد گاهی که سرگرم بازی میشدم دیر به دیر میرفتم دستشویی از آفتابه عذرخواهی میکردم o.O


حالا شما هم اعتراف کنین از بچگی هاتون یه خاطره ای :)


پ.ن: یکی از دوستان کمک لازمه، لطفا پستشو بخونید و اگه تونستید کمک کنید. مرسی کلیک



http://up.hammihan.com/img/userupload_2013_12922980611471000842.9344.jpg

http://up.hammihan.com/img/userupload_2013_7173822411471001032.6315.jpg

خیلی خوشمزه بود جاتون خالی :))





۱۰ نظر ۲۳ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۱۳


آب از چشم های مرگان روان بود و او خود مایل بود بپندارد از باد است. نمی خواست به روی خود بیاورد که دارد می گرید. دلش این را نمی خواست. گریه دیگر چیست؟ سال ها می گذشت که آب در کاسه ی چشم های مرگان خشکیده بود، و حالا...حالا دیگر حوصله اش را نداشت. دیگر حوصله اش را نداشت. چه چیزی از او کم شده بود؟

.

عشق مگر حتما باید پیدا و آشکار باشد تا به آدمیزاد حق عاشق شدن، عاشق ماندن بدهد؟ گاه عشق گم است، اما هست، هست چون نیست. عشق مگر چیست؟ آن چه که پیداست؟ نه، عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست. معرفت است. عشق از آن رو هست، که نیست. پیدا نیست و حس می شود. می شوراند. منقلب می کند. به رقص و شلنگ اندازی وا می دارد. می گریاند. می چزاند. می کوباند و می دواند. دیوانه به صحرا!

گاه آدم، خود آدم، عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است. دست و قلبش عشق است. در تو می جوشد، بی آنکه ردش را بشناسی. بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده. شاید نخواهی هم. شاید هم بخواهی و ندانی. نتوانی که بدانی. عشق، گاهی همان یاد کمرنگ سلوچ است و دست های به گل آلوده ی تو که دیواری را سفید میکند. عشق، خود مرگان است! پیدا و ناپیداست، عشق. گاه تو را به شوق می جنباند. و گاه به درد در چاهیت فرو می کشد. حالا، سلوچ کجاست؟ این چاهی ست که تو در آن فرو کشیده می شوی، چاهی که مرگان در آن فرو کشیده می شود. سلوچ کجاست؟

.

طبیعت کار چنین است که می خواهد تو را زمین بزند، از پا در آورد. این تو هستی که نباید پا بخوری، نباید از پا در بیایی.




جای خالی سلوچ

نویسنده: محمود دولت آبادی

نشر چشمه



http://up.hammihan.com/img/userupload_2013_13824823771470775260.4428.jpg






۹ نظر ۲۰ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۴۴


توی فیلم Terminator Genisys :

+ شاسی از بین رفت
- یه راه دیگه پیدا میکنیم

(یعنی توی اون شرایط مرگ و زندگی همچی حرفی زده بشه. به نظرم هیچوقت در بدترین شرایط هم نباید تسلیم بشیم حتی وقتی مرگ در یک قدمی ما باشه )
.

توی فیلم Burnt  :

+ چقدر داغونی
- خوب میشم

(چقدر دوست داشتم حرفشو یعنی بلند میشم. بعضی وقتا شرایط اونطوری که ما فکر میکنیم نیست. وقتی یه آدم بخوره زمین و پاشه برای ادامه دادن، لحظه های قشنگی در پیشِ روش هست. )
.

توی فیلم gold :

+ تو که میدونی ما رستورانو فروختیم همه ی زندگیمونو گذاشتیم برای این سفر باید ادامه بدیم
- برمیگردیم
+برگردیم چیکار کنیم
- دوباره شروع میکنیم مثل همیشه

(مرد پیر هر لحظه امکان مرگش بود ولی زن و شوهره در مورد شروع دوباره حرف میزدن )



+این دیالوگا واسم جالب بود چون انتظار نداشتم توی اون لحظه ها همچی حرفی گفته بشه
+نصفه شبی موقع دیدن فیلم هوس بلال کردم رفتم از بالای پله ها بلال آوردم درست کردم خوردم. شکمه دیگه. البته دوست داشتم کسی واسم درست کنه بخورم کِیفِش بیشتره. بلالای بیرونم یه چی دیگه ست

۹ نظر ۱۶ مرداد ۹۵ ، ۰۳:۲۷