یادداشت های یک لِیدی

۷ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

امروز صبح روز خیلی خوبی داشتم با اینکه کلی کار ریخته بود سرم، و ارباب رجوع داشتم نمیشد به کارا برسم. ولی خوب بود، به خاطر اینکه مشکل یکی از کارام حل شد میتونم ثبتای کمیسیونارو انجام بدم که از چند ماه مونده. انقدر از رشت پیگیری کردم تا بالاخره درست شد. دوم هم به خاطر یکی از دانشجوهای قدیمیم که اومده بود اداره، ولی کاری که فکر میکردم نمیشه براش پیگیری کردم میشه کمکش کرد زنگ زدم بهش کلی خوشحال بود کلی تشکر کرد پشت تلفن نمیدیدمش ولی کاملا خوشحالیشو از پشت تلفن بهم منتقل کرد. از خوشحالیش منم خوشحال شدم. چون خیلی مهم بود واسش. خدا هم کمکش کنه.




۴ نظر ۲۹ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۰۶
دیشب تا صبح خواب دانشجوهام و دانشگاه رو دیدم :| از صبح پاشدم سوالای میان ترم برای دو تا کلاسام نوشتم. باید یه مرورم برای تدریس یکی از کلاسام داشته باشم.
از صبح فکر میکنم بعدازظهر کجا بزنم برم هیچ جایی به ذهنم خطور نکرده :| ساعتم 1 شده :)))
از این هفته تصمیم دارم کلاسای زبانمو شروع کنم. از وقتی میرم سرکار کلاس نرفتم.اداره خر است :/
2سال جایی سپرده بودم برای کار. دیروز زنگ زدن ،گفتم نمیتونم بیام. برای کلینیک مشاور میخواستن. بعد از 2سال. خر است :)))

من چرا اینقدر ناراضی ام؟

۲ نظر ۲۵ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۱۱
با اینکه روز طولانی تر شده. ولی وقتی دیدم ساعت 12 هستش غمم گرفت چرا زود شب شد باید بخوابیم
به خواهرم که گفتم گفت چیکار داری این روز مسخره بذار بگذره
گفتم نه بگذرهُ من کاری نکرده باشم سهمی نگرفته باشم از روز، این دلگیرم میکنه.


۲ نظر ۲۵ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۴۸
اداره نرفتم. بعد از ظهر کلاسای دانشگاه رو رفتم. انقدر خسته بودم که تا الان خواب بودم تازه بیدار شدم :| موندم سه شنبه هایی که بعد از اداره میرفتم دانشگاه، چطور دوام آوردم؟!

کار اداره رو دوست ندارم. خشک و بی روح، یه سری کارای محوله و توی چارچوبی که واست مشخص کردن باید کار کنی، کارهای مشخص. من از چارچوب ها بدم میاد چارچوب توی هر چیزی هر موقعیتی هرجایی. (من حتی از چارچوب برای وبلاگمم بدم میومده همیشه چارچوبارو کادرارو تا اونجایی که تونستم حذف کردم.) برای وبلاگ چه برسه توی زندگی که انگار کرده باشنم توی قفس. زندگی و کار...
اداره کار میکنم درست انجام میدم کارامو، ولی لذت نمیبرم. دانشگاه هم چارچوبای خودشو داره ولی کلاس رو با سلیقه خودم اداره میکنم، خودم هرطور که دلم میخواد پیش میبرم. با اینکه خسته میشم و با دانشجوهایی که کله شق هستن اکثرشون، سر و کله میزنم ولی اذیت نمیشم.
هر روز ذهنم مشغول این هست که بعد از اینکه دو سالم توی ادراه تموم شد دربیام از اداره چه کاری انجام بدم خودم که لذت ببرم. دارم به بچه ها فکر میکنم. مهد نه.







۳ نظر ۱۶ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۳۱
1. سال 96 خیلی قشنگ شروع شد یکی از قشنگیاش عقد خواهرم بود رسیدن دوتا عاشق به هم 😍
2. داداشم اینا هم اومده بودن وروجک 2 هم پیشم بود عمه هم عاشق بچه ها.
که برگشتن و من دوباره اتاقمو تحویل گرفتم. توی اتاقم احساس امنیت و آرامش میکنم انگار دوباره به خودم برمیگردم. ولی اینو هیچکدوم درک نمیکنن منم مجبورم اتاقمو در اختیارشون قرار بدم.
3. مشهد خیلی بهم خوش گذشت. زنداییم به خاطر مشهد رفتنم بهم کادو داد. کلی شرمنده شدم که چرا مردم واسه زیارت رفتن کسی بهش کادو میدن. ولی باید اعتراف کنم که از طرفی خیلی خوشحال شدم که کادو گرفتم :))))))))))
4. نعنا گذاشته بودم توی آب ریشه زده، خیلی ذوق دارم واسش، انگار خودم ریشه دادم 😜





۲ نظر ۱۱ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۵۳

خدا همیشه چیزی که میخوام بی مزه شد بهم میده ،دیر میشه، حتی وقتی نهایت تلاشمو بکنم. انگار بگه تا وقتی من نخوام نمیشه. گاهی وقتا فکر میکنم من زود به دنیا اومدم.

دیگه زدم کانال بیخیالی. دنیارو ولش کردم. اینطوری راحت تر میتونم ادامه بدم



۲ نظر ۰۶ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۲۷

سال نو مبارک 😊

انشاالله امسال همون سالی باشه که همه میخوان به آرزوهاشون برسن، برای رسیدن به خواسته هامون تلاش کنیم، از هدفی که دنبالشیم کوتاه نیایم. بخندیم :) اونوقت همیشه عید هست هرجا و هر زمانی که احساس خوشبختی کنیم


+سال 95سال خوبی بود سال 96 انشاالله واسم سال پرهیجان تری از 95 باشه اتفاقای خوب که توش پر از خنده و شادی باشه


۵ نظر ۰۱ فروردين ۹۶ ، ۰۷:۲۲