یادداشت های یک لِیدی

۱ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است


این روزا به شدت سرم شلوغه

احساس خستگی میکنم

ولی در اوج خستگی ناراحتی ها، یه لحظه استپ میکنم به خودم میگم باید ادامه بدی و تو یه لحظه همه چیو میذارم کنار میخندم ادامه میدم. ما خودمون متوجه نمیشیم ولی در گذر زمان از هر طرفی به بهانه های مختلف تحت فشار قرار میگیریم.

سر کار مشکلات خودشو داره، مسئولیتایی که میاد رو دوش آدم یه طرف، هوای عزیزاتو داشته باشی یه طرف، خودت کارات برنامه هات یه طرف، همه و همه انقدر آدمو غرق میکنه

.

از دست دادن عزیزات یه طرف، که حتی گذر زمان هم حلش نمیکنه، خدارو شکر میکنم با همه اینا، زندگی میکنم، ولی واقعا بعضی اتفاقارو نمیشه هضمش کرد. میگم خداجونم شکرت، زندگی میکنم میخندم ولی ته دلم یه جای خالی هست یه جای خالی دیگه اضافه شد اون جاها با وجود هیچکسی پر نمیشه خود اون آدما فقط میتونن پرش کنن و تا ابد فقط جای اوناست، من چطور بتونم خواهرمو ببینم غمشو ببینم و آرامش داشته باشم؟ چطور؟ خودت بگو

.

مثلا آوردم تدریس فردارو برای دانشجوهام آماده کنم،

اصلا نسبت به دانشجوهام یه حس تعلق که نمیشه گفت، نمیدونم چجوری بگم، یه حس بزرگتری دارم :دی هرجا ببینم بعدها و نیاز به کمک داشته باشن خودم هواشونو دارم، همین حسی که هواشونو دارم [البته بچه های باتربیت رو]

.

دلم برای وبلاگم تنگ شده بود خیلی :)

.

امروز تو حموم اشک ریختم بعد گفتم خب بسه دیگه، باز باید پاشی ادامه بدی

به قول وروجک میگه عمه گرگرو [gergero] :دی 😁😁😁 عمه قهری 😁

.

همه این حرفا به کنار، عشق یه طرف، همه اینارو به خاطرش تحمل میکنم، و عشق باعث میشه سرپا شم آرامش پیدا کنم و زندگی رو ادامه بدم بخندم حتی اگه روزگار سخت بگیره


۲ نظر ۰۷ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۱۷