یادداشت های یک لِیدی


کل بعد از ظهر به خاطره بازی گذشت. انقدر گفتم یادش بخیر یادش بخیر یادش بخیر :)))

یه اعتراف:
من وقتی خیلی بچه بودم همیشه هر وقت میرفتم دستشویی با آفتابه درد و دل میکردم،
نارحت میشدم بهش میگفتم، خوشحال میشدم بهش میگفتم، گریه داشتم واسش حرف میزدم گریه میکردم (مثلا اگه از دست بچه ها یا مامان بابام ناراحت میشدم )،
بعد گاهی که سرگرم بازی میشدم دیر به دیر میرفتم دستشویی از آفتابه عذرخواهی میکردم o.O


حالا شما هم اعتراف کنین از بچگی هاتون یه خاطره ای :)


پ.ن: یکی از دوستان کمک لازمه، لطفا پستشو بخونید و اگه تونستید کمک کنید. مرسی کلیک



http://up.hammihan.com/img/userupload_2013_12922980611471000842.9344.jpg

http://up.hammihan.com/img/userupload_2013_7173822411471001032.6315.jpg

خیلی خوشمزه بود جاتون خالی :))





نظرات (۱۰)

عذر خواهی از آفتابه ؟ :)))) 
مثلا میگفتید آفتابه خانوم ببخشید دیر اومدماا همش تقصیر فلانی بود هی میگفت بیا بازی کنیم ؟ :)))

من اون زمونا که خیلی کوچیک بودم بستنی که میگرفتم از ترس اینکه به خواهر برادرام ندم میرفتم توو دشّوری می خوردمش :))
پاسخ:
آفتابه خانم نه، همسن خودم میدونستمش برای همین دوستش داشتم :دی

تو روحت باز وضع من بهتر از تو بوده :))))))))
۲۳ مرداد ۹۵ ، ۱۰:۵۷ زینـب خــآنم
عــــــــزیزم ، آفتابه ؟؟؟؟ : )))
خیلی باحالی تو  : دی
من چیز خاصی یادم نـمیاد ، فقط یادمه وقتایی ک حالم خوب بود ، عصرا توی حیاط دور باغچه راه میرفتم ، کلللللللی شعر میگفتم از خودم ، اصن بشـــدت بچه احساساتی ای بودم  : دی
بچه بودم نه ، ولی بزرگ شدم وقتایی ک دیگ خییییییلی داغون بودم ی عروسک خواهرم واسم از کربلا آورده بود ، با اینک زشته ولی دوسش دارم ، اونو محکم بغلم میکردم ُ گریه میکردم یا حرف میزدم ، ولی حالا حتی المقدور میرم حرم
پاسخ:
بهترین رفیقم بود :دی

وروجک هم گاهی از خودش شعر در میکنه :)))))))))))
دنیای کودکی خیلی زیباست ^ــ^
۲۳ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۰۹ ترامونتانا
آفتابه آخههههههههههههههه؟ :)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
پاسخ:
سنگ صبورم بود  :زبون درازی
۲۳ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۱۰ ترامونتانا
من بچه بودم عاشق خواننده های لس آنجلسی می شدم. براشون قلبم می تپید
چه شب هایی که از دوری سوزان روشن اشک ریختم :)
پاسخ:
من همیشه میگم این پسرا اعتماد به سقف هستن :))))))))))))

من عاشق مهدوی کیا بودم وقتی ازدواج کرد به خودم میگفتم اون دیگه زن داره نباید بهش فکر کنی :دی ولی خدایی عشقه مهدی
چند وفته به بابا میگم بلال بخر یادش میره :/
پاسخ:
خب باباها کلی مشغله کاریُ فکری دارن بابای منم اینطوریه یادش میره بعضی وقتا
وقتی بیرونه، قبل اینکه بیاد خونه بهش زنگ بزن یادوری کن :))
۲۳ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۲۱ ترامونتانا
ابتدایى بودم انشام خیلى خوب بود. همیشه من انشا میخوندم. بعدش معلمم ازم تعریف میکرد. کلاس چهارم بودیم آقاى شعبانى معلممون بود. بعد خوندن انشام کلى تعریف و تمجید بعدش گفت معلومه اهل مطالعه و قلم هستى حتما دفتر خاطرات و شعر هم دارى. بعد منم که تو جو بودم گفتم آره. گفت فردا بیارش :|
منم تو یه شب کلى شعر وقصه گفتم از خودم. تا صبح داشتم دفتر درست میکردم. فردا بردم سر کلاس تا دادم بهش یه ورق زد گفت دیشب درستش کردى؟:|
پاسخ:
تو روحت :))))))))))))))  
کلی خندیدم بهت
واسه خواهرمم خوندم خاطراتتو :)))))))))))
خیلی باحال بودی :)
خاطرات خنده بچگی زیاد دارم اما الان مغزم هنگه چیزی یادم نمیاد...یادم اومد میام میگم :))))
پاسخ:
حتما بیا بگو دورهمی بخندیم :))))))
من اعتراف میکنم وقتی هواپیما از بالاسرم رد میشد هی میچرخیدم که اونا سرشون گیج بره ولی خودم سرم گیج میرفت :دی
پاسخ:
من همیشه دست تکون میدادم جیغ میزدم: هواپیا هواپیما هواپیما . . . مثلا صداش میکردم فکر میکردم صدامو میشنوه :))))))))))))
وای لیدی ...مرسییییییی
خیلی لطف کردی عزیزم
پاسخ:
بوووووووووووووووووووووووس
۲۸ مرداد ۹۵ ، ۰۵:۳۷ میثم نجفی کندج
من بچه که بودم به قاتل نارنگی شهرت داشتم. یکهو یک کیلو از این نارنگی ترشا و پوست سبزا که دیگه تهران پیدا نمیشه می خوردم و همه رو نگران می کردم. آخرش هم هیچیم نمی شد :))
پاسخ:
واقعا چرا هیچی نمیشه؟
یکی از پسرخاله های من شدیدا عاشق پرتقال هست باباش میخره همون لحظه میذاره جلوش تموم میکنه، با باباش البته :|

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">