یادداشت های یک لِیدی

چند روز پیش به خواهرم میگفتم اگه چند سال پیش بود اصلا نمیتونستم همچو محیطی کار کنم.
هر چند رشته تحصیلیمو دوست دارم ولی محیط های کاری که مربوط به رشته ی من، آدم واقعا یه بی تفاوتی لازم داره که بتونه دوام بیاره. حالا ما فقط کارای اداریُ انجام میدیم ولی خب به هر حال سر و کار داریم باهاشون. فکر میکردم خیلی آدم پوست کلفتی شدم.
ولی وقتی اون پسر نوجوون با مامان و داداشش اومدن نتونستم خودمو کنترل کنم. دکتر بهش گفت راه برو، بشین و پاشو، که وضعیت حرکتیشو ببینه چشاش قرمز شد. فکر میکنم برای اینکه داشتیم نگاه میکردیم یا از وضعیت حرکتیش خجالت کشید. با بغضش بغض کردم و اشکم در اومد. خودمو به زور کنترل کردم که کسی نفهمه. همکارم متوجه شد کارارو انجام داد. وقتی رفتن اشکم سرازیر شد.
من پیش هر کسی بی تفاوت باشم سنگ باشم برای پسرای کوچیک و نوجوان نمیتونم. دلم میخواد محکم بغلشون کنم سرشونو بچسبونم به سینه م. دستاشونو توی دستم بگیرم. من هنوز حالم بده. هنوز کنار نیومدم. حالم شبیه مادریِ که بچشو از دست داده و تا ابد باید بسوزه.


نظرات (۵)

اگه تو محیط بیمارستانی کار میکنه که وحشتناک خدا بهش صبر بده



اگه حسش بود این سایت مارم لینک کن :

http://daynasor.ir

کمک بزرگیه بهم
پاسخ:
محیط بیمارستانی نیست اداره ست ولی با توانخواه ها مددجوها سروکار داریم
من بخش نورو اطفال بودم آخرش داشتم دیوونه میشدم سر یه مریض وقتی استاد داشت بهش میگفت ک کاریش نمیشه کرد و دیگه تنها بچشکن یه بچه نرمال نخواهد بود وقتی پدر و ماررشو میدیم بغضم گرفت از اتاق اومد بیرون...تو درمانگاه هم خیلی اینجوری داشتیم مثلا استاد میخواست غیر مستقیم بعشون بگه خودشونم میفهمیدن ک منظور استاد چیه اما نمیخواستن باور کنن...کار درمانی و گفتار درمانی خیلی بهشون کمک میکنه...لیدی جون قوی باش:) آدم هرچقد بیخیال شه نسبت ب بچه ها نمیتونه...
پاسخ:
خدا به آدم اولاد میده سالم باشه به حق امام حسین
هیچ ثروتی بالاتر از سلامتی نیست

سعی میکنم قوی باشم ولی...
۱۳ آبان ۹۵ ، ۰۹:۴۰ زینـب خــآنم
: (( ...
این روحیه لطیف بودن خیلی خوبه ، حفظش کن ...

حالا محض تنوع  : دی
وقتی عنوان پستت ُ دیدم "امیرحسین"
فک کردم امیرحسین خودمونو نوشتی  : دی
عاخه ما ب اون موجوداتی ک دیده نمیشن میگیم امیرحسین  : دی
پاسخ:
حالا پوست کلفت شدم اینجوریم

"عاخه ما ب اون موجوداتی ک دیده نمیشن میگیم امیرحسین"
کاش میشد دیدِش
وااای 😢
وااااای
وااااای
واییییییی 
بغضم گرفت :”(
پاسخ:
بوس بوسی
سلااام. چطوری آرزو جونی نی نی نی.
چه وبلاگ جمع و جوری. همه پستاتو خوندم . بزرگتر شدی نسبت به قبل. تو این دو سه سال اندازه هفت هشت سال بزرگ شدی. ..
حالت بد نیس که. اینکه میبینی حال یکی بده و روت تاثیر میذاره و منقلب میشی یعنی حالت خوبه. حس انسانیتت برقراره. این خیلی خوبه. توی دورانی که هرکی پی کار خودشه و جواب همه سوالات و مشکلات شده، "عزیزم مشکل خودته" ، وقتی میبینم آدمایی مث شما هم پیدا میشن خیلی شادی بخشه. ایول. کاش حال هممون مث تو بد باشه. 
چقدر خوشحالم که هستی. همش فکر میکردم شانسی اومدی وبلاگم و جواب کامنتت رو دو سه سال بعد میبینی. احساس میکنم در این لحظه خوشحالترین فرد دنیام.  😉
توی اداره تون به آبجوشا هم خدمات توانبخشی ارائه میکنن؟
پاسخ:
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام
اگه بدونی چقدر خوشحالم از دیدن کامنتت آبجوش :))
آره خیلی تغییر کردم. تو بهتر میفهمی برای اینکه قبلا میخوندی وبمو
میفهمم چی میگی. امیدوارم مشکلات زندگی و خودخواهی ها باعث نشه بقیه آدم هارو رو نادیده بگیریم نسبت به هم بی تفادوت باشیم

منم خیلی خوشحالم پیدات کردم آبجوش خیلیییی دوست جون قدیمیه من ^ــ^
شما فقط لب تر کن توانبخشی در خدمت شماست ;)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">