یادداشت های یک لِیدی

یه روزی، یه روزی می رسه که آدم هایی که واست نقش بازی میکنن نقابشون میفته. شاید اون روز خیلی طول بکشه که بیاد ولی میاد. خیلی هم جالب نیست که مثلا بگیم چه خوب فهمیدم آدم خوبی نبوده. جالب نیست چون میفهمی چقدر لحظه هایی رو بیهوده هدر دادی واسش، یا یه چیزی نه توی قلبت چون هر آدمی یه راست نمیره توی قلب آدم، یه چیزایی توی مغزت میشکنه باورهایی که توی ذهنت بهش داشتی یعنی فکر میکردی آدم بدی نیست مثلا! حالا اون آدم میتونه هرکسی باشه مثلا یه دوست یا یه آشنا یا هر کسی
آدمِ خوب و بد نداریم آدم ها همیشه میتونن بد باشن. این جملهُ باید همیشه بسپرم به ذهنم ولی گاهی یادم میره. از آدم هایی که توی ذهنم میمیرن متنفرم، از آدم هایی که انبوهی از تنفرُ توی قلبم و ذهنم کاشتن