یادداشت های یک لِیدی


آب از چشم های مرگان روان بود و او خود مایل بود بپندارد از باد است. نمی خواست به روی خود بیاورد که دارد می گرید. دلش این را نمی خواست. گریه دیگر چیست؟ سال ها می گذشت که آب در کاسه ی چشم های مرگان خشکیده بود، و حالا...حالا دیگر حوصله اش را نداشت. دیگر حوصله اش را نداشت. چه چیزی از او کم شده بود؟

.

عشق مگر حتما باید پیدا و آشکار باشد تا به آدمیزاد حق عاشق شدن، عاشق ماندن بدهد؟ گاه عشق گم است، اما هست، هست چون نیست. عشق مگر چیست؟ آن چه که پیداست؟ نه، عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست. معرفت است. عشق از آن رو هست، که نیست. پیدا نیست و حس می شود. می شوراند. منقلب می کند. به رقص و شلنگ اندازی وا می دارد. می گریاند. می چزاند. می کوباند و می دواند. دیوانه به صحرا!

گاه آدم، خود آدم، عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است. دست و قلبش عشق است. در تو می جوشد، بی آنکه ردش را بشناسی. بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده. شاید نخواهی هم. شاید هم بخواهی و ندانی. نتوانی که بدانی. عشق، گاهی همان یاد کمرنگ سلوچ است و دست های به گل آلوده ی تو که دیواری را سفید میکند. عشق، خود مرگان است! پیدا و ناپیداست، عشق. گاه تو را به شوق می جنباند. و گاه به درد در چاهیت فرو می کشد. حالا، سلوچ کجاست؟ این چاهی ست که تو در آن فرو کشیده می شوی، چاهی که مرگان در آن فرو کشیده می شود. سلوچ کجاست؟

.

طبیعت کار چنین است که می خواهد تو را زمین بزند، از پا در آورد. این تو هستی که نباید پا بخوری، نباید از پا در بیایی.




جای خالی سلوچ

نویسنده: محمود دولت آبادی

نشر چشمه



http://up.hammihan.com/img/userupload_2013_13824823771470775260.4428.jpg






نظرات (۹)

دید قشنگی ب عشق بود
نباید پا بخوری...نباید از پا در بیای
پاسخ:
همون جنگ برای از پا در نیومدن خودش کلی طاقت میبره از آدم
۲۰ مرداد ۹۵ ، ۱۰:۰۱ زینـب خــآنم
چقـــد این قشنگ بود "پیدا نیست و حس می شود. می شوراند. منقلب می کند"  : )
افراد خیلی کمی هستن ک از پا درنـمیان ...
داشتم میخوندم می خواستم بگم جای خالی سلوچ نـیس ؟
سریع اومد انتها بعد اولش ُ خوندم  : دی
پاسخ:
از پا در بیانَم چاره چیه؟ باید بلند شن و ادامه بِدن

خوندیش؟

جای خالی سلوچ تنها کتابی که هر بار دست بردم سمتش که بخونم نشد و اخر سر هم .....

تمام کتابامو تمام کتابامو با تک تک خاطراتشون با تمام وجودم هدیه کردم کتاب خونه ....حتی کتاب شعرامو

همه چیزای که منو وصل کرده بود به گذشته گذاشتم بیرون....تا تموم نشه دل م....



پاسخ:
هر وقت تونستی بخون هرچند درده ولی خوندنش خوبه

نبات همیشه توی دعاهام هستی یادم باشه نباشه به زبونم میای...برای دلت همیشه دعا میکنم که آروم شه برای دل قشنگت که اینقدر غصه لونه کرده توش
این کتاب‌ش رو نخونده بودم .. چقدر خوب نوشتــه : )
پاسخ:
وقت کردی بخونش :)
۲۱ مرداد ۹۵ ، ۰۲:۰۴ میثم نجفی کندج
اشک از چشمام سرازیر شد :(
پاسخ:
انشاالله همیشه لبخند روی لبات باشه :)
تحمل ما آدما زیاده...از آدمیزاد
جون سخت تر نیس
پاسخ:
همین تحمل که میگیم اجبارو تداعی میکنه واسم
اجبارش از نوع همون اجباریه ک برای زندگی کردن داریم...دست خودمون نیس...با این تحمل ب دنیا اومدیم...
پاسخ:
آره اومدن اجباری و اتفاقای اجباریِ دیگه که حرصت در میاد که کدوم اختیاری :|

امدیم خانه نبودید

روز جمعه ای اومدیم دور همی یک شیرینی کیکی شربتی بخوریم

نبودین برگشتیم:)

قوربون دل مهربونت بررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررم من الهی

بووووووووووووووووووووووووووووووس

پاسخ:
تو روحت هر وقت میخوای بیای خونَم هماهنگ کن باشم خووو :))))))

فدا مدا تو حالت خوب باشه
بووس بوسی ^ـ^
۲۳ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۰۱ ترامونتانا
خوندمش ولی وقتی هم سن تو بودم خوندم. بعدآً بزرگ شدم یادم رفته بود :)
پاسخ:
آفرین پسر کتابخون ^ــ^

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">