یادداشت های یک لِیدی

خلوتگاه من

يكشنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۵، ۰۸:۳۶ ب.ظ
امروز بعد از کار رفتم کتابخونه. بین قفسه ها و کتابا لولیدم. یه زمانی وقتی حالم خوب نبود وقتی میخواستم از همه کس و همه چیز از دنیا فرار کنم یه راست میرفتم کتابخونه، بین قفسه ها و کتابا راه میرفتم، و از اونجایی که قسمت کتابا شلوغ نبود و کسی کار به آدم نداشت، سکوت کتابخونه آرومم میکرد. اصلا اون نقطه از این شهر خلوتگاه من بود. هیج جایی رو جز اونجا نداشتم.
امروز اما حالم خوب بود. ولی میدونم توی وجودم یه چیزایی هست یه غمایی هست که حل نشده ست ولی حوصله رسیدگی بهشونو ندارم حوصله غصه خوردن ندارم. انگار سالها غم و غصه هامو توی اون نقطه از دنیا جا گذاشتم امروز داشت اشکام سرازیر میشد خودمو کنترل کردم. ولی هنوز سکوتش رو دوست دارم



پ.ن: من وبلاگا میخونم حرفی بود اگه کامنت میذارم. تو روح هرکسی که کامنتدونیشو بسته و نمیشه حرفی اگه بود گفت. از جمله لافکادیو و آنالیز



نظرات (۴)

گریه کن لیدی ... زار زار ... تا خالی بشی :(
پاسخ:
حسِ گریه ندارم
چه جای بدی واسه غصه خووووردن. چیه آخه این همه کتاب
آدم شاد رو هم ببری اونجا کلی دلش گریه میخواد. کتابها واسه آدم روضه میخونن.
یه لیوان آبجوش میل کنی شنگول میشی 
.
بعدشم تو روح خودت :/

پاسخ:
اونجا جاییه که وقتی لازم داشتمو هیچکس نبود اونجا بود که پناه ببرم
.
:)))))
منم شده موقع هایی ک حوصله غصه خوردن ندارم :)
خوبه یه خلوتگاه داری :)
پاسخ:
عوضش دیروز ترکوندیم :)))
عالیه :)
پاسخ:
😙

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">