یادداشت های یک لِیدی

خواهر کوچیکه

جمعه, ۲۵ آبان ۱۳۹۷، ۱۱:۲۳ ب.ظ

23 آبان جشن عروسی خواهر کوچیکم بود. خیلی خیلی خیلی خوش گذشت. از اول تا آخر رقصیدم خودمو تکون دادم :)))

دیشب حسابی دلم تنگ شد واسش. خانوم یا خونه نبود یا شبا دیروقت میومد خونه، میدونستم هرجا هست میاد خونه، ولی دیشب منتظر نبودم، خواهر بزرگم و دخترعموم و عروس عموم بعد پاتختی اومدن شب پیشم بودن، امروز باز دلتنگ شدم آقامونم سرکار بود ولی اومد رفتیم بیرون حالم خوب شد:)))

زنگم زدم با خواهر کوچیکم حرف زدیم حالم بهتر شد، رفتن ددر، دیدم خوشحاله گفتم چه خوب منم حالم خوب باشه لوس نشم



۹۷/۰۸/۲۵

نظرات (۲)

خوشبخت شن ایشالا
پاسخ:
مرسی عزیزم :)
مبارکشون باشه و ان شاءالله خوشبخت بشن

حالا تا دیروز دعواشون میشداا تو خونه همش الان دلتنگ همن :دی
پاسخ:
مرسی :)

روح نداشته :)))
 همش خانوم خودش بیرون بود

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">