یادداشت های یک لِیدی

امروز با عموم اینا رفتم ... و " ن " رو رسوندیم خوابگاه و مستقرش کردیم و توصیه ها و تجربیاتمو در اختیارش قرار دادم :دی

یادمه دوران دانشجویی دو سه باری که بابام اینا منو رسوندن خوابگاه و رفتن شدیدا دلم میگرفت و میگرفتم چند ساعت میخوابیدم و یک روز ِ کامل حالم گرفته بود.