یادداشت های یک لِیدی

دیشب تا صبح خواب دانشجوهام و دانشگاه رو دیدم :| از صبح پاشدم سوالای میان ترم برای دو تا کلاسام نوشتم. باید یه مرورم برای تدریس یکی از کلاسام داشته باشم.
از صبح فکر میکنم بعدازظهر کجا بزنم برم هیچ جایی به ذهنم خطور نکرده :| ساعتم 1 شده :)))
از این هفته تصمیم دارم کلاسای زبانمو شروع کنم. از وقتی میرم سرکار کلاس نرفتم.اداره خر است :/
2سال جایی سپرده بودم برای کار. دیروز زنگ زدن ،گفتم نمیتونم بیام. برای کلینیک مشاور میخواستن. بعد از 2سال. خر است :)))

من چرا اینقدر ناراضی ام؟

نظرات (۲)

افتاده رو زبونت ها! این "خر است"
پاسخ:
کلا از یه چی خوشم میاد نمیاد "خر است" 
اصلا وقتی میگم انگار تخلیه میشم 😆
وقتی استاد خواب دانشجوها رو میبینه خدا به داد دانشجوها برسه :|
چرا هر چیزیو آدم میخواد سر موقعش اتفاق نمیوفته ؟ :| میذاره میذاره وقتی دیگه نمی خوایش بهت میده و دیگه به دردت نمی خوره 
پاسخ:
صبحش صدقه دادم گفتم بچه ها نفرینم نکرده باشن :))))
مشکل منم همینه هیچ جوره درک نمیکنم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">