یادداشت های یک لِیدی

زندگی

شنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۵، ۰۹:۱۸ ب.ظ

دیروز با خواهرم زدیم بیرون، تمام مدت داشتم به زندگی فکر میکردم. دوست نداشتم برگردم. همش به خواهرم میگفتم کاش الان یه پتو بود همین جا میگرفتم میخوابیدم بیخیال دنیا و آدماش





http://up.hammihan.com/img/userupload_2013_14932774991465056230.7349.jpg

عکس: جمعه 14 خرداد 95





۹۵/۰۳/۱۵

نظرات (۹)

:)
چه عکس خوبی
پاسخ:
^ــ^
الان با این عکس داری دل مارو آب میندازی؟!:)

پاسخ:
باور بفرما امیرخان اینطور نیست :))
منم جای تو بودم دوس نداشتم برگردم...پتو نباشه نمیشه؟
پاسخ:
اگه یکی بود بغلم میکرد دیگه نیازی به پتو نبود منحرفم خودتی :دی
مَن شمال میخوام :((((
پاسخ:
شهر شما هم خیلی خوبه ها ^ــ^
۱۶ خرداد ۹۵ ، ۰۸:۴۳ زینـب خــآنم
واقعا !
این صحنه ها حال میده واسه سکوت ، آرامش ، تفکر ، خواب  : دی
دو نفره فرقونی چند ؟!  : دی
پاسخ:
"سکوت ، آرامش ، تفکر ، خواب"  یعنی همه اینارو اون لحظه میخواستم :)

دو نفره خوبم هست اتفاقا :))
واااای چه جای خوبی:)) خوش بگذره بازم برین....پتو دفعه بعد ببریم بگیرین بخوابین
پاسخ:
اصلا دلم نمیخواست برگردم از اونجا :))
۱۷ خرداد ۹۵ ، ۱۱:۵۰ ترامونتانا
چه جاى زشتى  :(
حسودى
پاسخ:
حسودی نداره جایی که توام هستی قشنگه :))
۱۷ خرداد ۹۵ ، ۱۶:۴۴ ماهی سیاه کوچولو
منم امروز زیر آفتاب کباب شدم :/
منم شمال میخوام :/
پاسخ:
دلت بسوزه :دی
یعنیییییییی
حسودیم نمیشه :پی
اصلن  اصلن اصلن !!
ولی دروغ چرا
شما یه چیز دیگه س :((((
پاسخ:
ایشالا قسمتت شه شمال ;-)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">