یادداشت های یک لِیدی


" نهنگ عنبر " فیلم باحالی بود مخصوصا رضا عطاران عالی بود چقدر خندیدم. فیلم طنز بود. هر طنزی هم یه پیامی داره.


دوره ی ارشدم برای واحد عملیِ "گروه درمانی" هر گروهی باید به یه موضوع درمانی میپرداخت، مثل درمان معتادین، کلا مشکلات اجتماعی و خانوادگی. گروه ما تصمیم گرفتیم به اشتباهاتی که در انتخاب طرف مقابل برای ازدواج یا دوستی میکنیم بپردازیم، بعد با استادمون دکتر.م هماهنگ کردیم که گروه ما یه کارگاه تشکیل بدیم و بحث کنیم و برای هر بحثی یه نمایش اجرا کنیم نزدیک 5-6 تا نمایش شد که هر هفته یکی انجام میدادیم و نتیجه ای که هرکسی میگرفت مینوشت روی کاغذ. گروه ما: من، آزاده جونم، راضیه، نسرین، لیلا، آقای.ع، آقای.ج، آقای.الف، آقای.ک. سرگروهمون آقای.الف بود که خودش مشاورِ دانشگاه آزاد برای کارشناسی ها بود.

یکی از جلساتمون به این شکل بود بدون اینکه موضوع رو بدونیم:

سرگروه بهمون گفت بلند شید و قدم بزنید به هرچیز و هرکسی که دلتون خواست نگاه کنید. و فیلمبرداری میشد. بعد فیلمو نگاه میکردیم هرکدوم از ماها به یه فرد خاصی نگاه میکردیم مثلا من به یه پسره نگاه میکردم ولی اون به یه دختره دیگه نگاه میکرد در حالی که یه پسره دیگه منو نگاه میکرد ولی من متوجهش نبودم یا میدیدم که منو نگاه میکنه ولی توجه نمیکردم.

حالا این یعنی چی؟

توی زندگیِ واقعیمونم همین اتفاق میفته و مصداق این جمله ی معروفِ که: تو عاشق منی، من عاشق یکی دیگه، اونم عاشق یکی دیگه و الی آخر. و آخرش چی؟ هیچی به هیچی

این یعنی خودخواهیِ ما آدم ها، یعنی نگاه نادرستمون، ما فکر میکنیم که میبینیم ولی در اصل ندیدنِ. من چرا نباید کسی رو که حواسش به من هست رو نادیده بگیرم و حتی نخوام بدونم طرف اصلا کیه؟ شاید بهترین فرصتیه که من میتونستم داشته باشم. و خودمو بندازم توی راهی که سرانجامی نداره اصلا طرف منو نمیینه. خیلیهامون اینطوری هستیم اشتباهی عاشق میشیم اشتباهی میبینیم و گاهی اصلا نمیبینیم. اگه از زندگی واقعیمون فیلم میگرفتن...


"نهنگ عنبر" رو نگاه میکردم یاد نمایشهامون افتادم. توی فیلم "نهنگ عنبر" این موضوعُ داشتن نشون میدادن. رضا عطاران عاشق مهناز افشار بود. مهناز میدونست رضا دوستش داره و باهم بودن همش و قرار بود ازدواج کنن. مهناز رفت اونور و رضا منتظرش موند. بعد دو سال شنید که مهناز با یه امریکایی ازدواج کرده و رضا هم ازدواج کرد. چند سال بعد شنید مهناز جدا شده و برگشته رضا زنشو طلاق داد(البته زنش دیونه بود با بازی ویشکا آسایش) به امید اینکه مهنازو به دست بیاره. مهناز اومد سراغش، باهم بودن، رضا عاشقانه با مهناز مهربونی میکرد ولی در کمال ناباوری مهناز رضارو ندید با اینکه میدونست رضا دوستش داره با یه دکتر ازدواج کرد و برگشت. رضا در تمام این مدت واسه مهناز اخمم نکرد و حتی هر دو بار تا فرودگاه بدرقه ش کرد و با اشک برگشت. مهناز دوباره طلاق گرفت و رضا کمکش کرد چون مهناز به کمک احتیاج داشت. مهناز دوباره میخواست برگرده با اینکه رضا 40 سال منتظرش مونده بود و ازش خواستگاری کرده بود. رسوندش فرودگاه برگشت. و آخر مهناز منصرف شد و رفت پیش رضا


مهناز بارها اشتباه کرد رضارو ندید در حالی که رضا نگاهش میکرد کمکش میکرد ولی مهناز همیشه چشمش اینور اونور بود هرکسی رو میدید الا رضا و عشقش، که آشکارا فریادش میکرد. آخر سر چی شد؟ مهناز فقط پیش رضا به آرامش رسید.

.

برای واحد "آزمون های عینی" قبل از اینکه مارو ببرن بیمارستان روانی تا با بیمارای واقعی که بستری بودن کار کنیم، باید روش هایی که روانشناس ها، روانپزشک ها و مشاورها توی کلینیک و بیمارستان استفاده میکنن گاه چند روش رو باهم ترکیب میکنن رو توی کلاس به صورت گروه گروه اجرا میکردیم یعنی به صورت دکتر-بیمار بعد بعضی فیلمارم توی کلاس تحلیل میکردیم. بعد استادمون دکتر.ن میگفت حالا برین و این فیلمو از دیدگاه رفتاری نگاه کنین، یا برین فلان فیلمو از دیدگاه گشتالت، روانکاوی، مراجع محوری و و و نگاه کنین

درسته من موضوع فیلمو اینجا نوشتم ولی حتی اگه قبلا این فیلمو دیدین، یک بار هم با دیدِ روانشناسانه این فیلم رو نگاه کنین. هرچند کلی هم قراره بخندین :))) این اتفاق میتونه واسه هر کسی بیفته چه پسر چه دختر.



+لِیدی=کارشناس ارشد روانشناسیِ بالینی :)


نظرات (۶)

۱۴ بهمن ۹۴ ، ۰۹:۰۳ ترامونتانا
دکدر خب آخه 50 نفر عاشق ما هستن با همشون ازدواج کنیم؟
آمپول که نمی زنین؟
پاسخ:
یه وقت کم و کسری نداشته باشی بد نگذره بهت؟ :|
اون 50 نفرُ بریز دور، خودتم به درد نمیخوری دیگه
.
مردی به اینکه عشق ده زن باشی نیست
مردان قدرتمند، تنها یک نفر دارند


+امید صباغ نو
چقد اون کاری که پاشدید همیجوری راه رفتید باحال بوده.یه ایده ی ساده ولی جالب: )

پاسخ:
همه ی نمایش ها همینطوری ساده بود ولی جالب
میتونی توی خوابگاه با دخترا این نمایشُ اجرا کنین بدون اینکه موضوع رو بهشون بگی :)
۱۴ بهمن ۹۴ ، ۱۲:۰۴ میثم نجفی کندج
الهی تب کنم پرستارم تو باشی :)))

همین الان پا میشم برم این فیلم رو بگیرم بیام ... باید به اطرافم با دقت بیشتری نگاه کنم ... از این یالقوزی در بیام :|
پاسخ:
ممنونم که کامل خوندی و میخوای فیلمو ببینی :)
همیشه فیلمارو نگاه میکنی نتیجه گیری کن ازش
فیلمو ندیدم اماحرفات به دلم نشست
کاملا روانشناسانه بود خانم دکتر:)
من ارزوی خیلام اما چرا ارزوی اونی که ارزوی منه نیستم؟
باید یبار دیگه فیلم زندگیمو ببینم یبار دیگه....

پاسخ:
توام مثه ترامونتانا بهم میگی دکتر :) مغرور میشما ^ــ^
خوشحالم مفید بوده و استفاده میکنی :) به نظرم اگه طرف مقابل معیارها و ملاک های مارو داشت حداقل یه فرصتِ فکرکردن درمورد خودمون و طرف مقابل بدیم خیلی خوبه. فکر کردن هیچ ضرری نداره
۱۴ بهمن ۹۴ ، ۲۰:۳۵ عرفـــــ ـــان
فیلم با حالیه :)
منم دیوونه ام رو منم میتونی کار کنی :دی
پاسخ:
تو خیلیم عاقلی آقا عرفانِ گل :)
افکار منفی رو بریز دور و همیشه بگو میشه، میتونم، همه چی درست پیش میره. امیدوار باش به زندگی، آدمها به امید زنده ان
من که خوشم نیومد ولی یه بار دیگه از این دیدی که گفتی میبینم

داره از رئانشناسی بالینی خوشم میاد
پاسخ:
ممنون حتما ببین
از هر فیلمی نتیجه گیری کن واسه خودت :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">