یادداشت های یک لِیدی

هنوز این خسته از خود رو پاهاشه

سه شنبه, ۲۱ مهر ۱۳۹۴، ۱۲:۵۲ ق.ظ

نمیخواستم برم فاینال، کار داشتم و نتونستم بخونم ولی تصمیم گرفتم تا ساعتِ شروع کلاس بشینم بخونم و آخرشم رفتم امتحان دادم.

یه بحث حسابیم با مسئول داشتم هرچی تیچر مزخرف هست میده به ما، تازه دو ترم داشتیم درست حسابی میخوندیم میخواد خودش بیاد تدریس کنه ترمِ جدید. گفتم ما شمارو نمیخوایم :دی


پ.ن: عنوان: مهستی

پ.ن2: بعضی وقتا شدیدا نیاز دارم قبل از هر کاری با کسی مشورت کنم که راهنماییم کنه. یا حتی وقتی تصمیمی گرفتم و مطمئنم به تصمیمم باز تاییدم کنه بعد انجامش بدم. مثلِ پریشب که توی اون برزخ گیر افتاده بودم آخرش اشکام ریخت و خدا رو صدا کردم و تصمیم گرفتم و همه چی خوب پیش رفت.


۹۴/۰۷/۲۱

نظرات (۳)

آره گاهی برای بعضی تصمیما تو برزخ قرار میگیره
فاینال خوب بود؟
پاسخ:
اون لحظه ها حتما باید کسی باشه یک نفر خاص!
خیلی خوب بود :)
۲۵ مهر ۹۴ ، ۰۷:۵۸ ترامونتانا
همیشه اون راهی که خطرش بیشتره انتخاب کن. اصن به تهشم فکر نکن :)
پاسخ:
تو چرا مشاور نشدی؟
یه بار توی برنامه ای اون موقع محصل بودم فرزاد حسنی گفت: خودمو همیشه توی راهی قرار میدم که ازش میترسم
منم از اون موقع از هر چی میترسم همونکارو انجام میدم، میدونم درست تره
الان که تو گفتی (همیشه اون راهی که خطرش بیشتره انتخاب کن. اصن به تهشم فکر نکن)  تا همیشه توی ذهنم میمونه
مرسی:)
۲۵ مهر ۹۴ ، ۱۶:۴۱ ترامونتانا
خواهش می کنم 20 تومن بدین به صندوق :D
پاسخ:
یه چی هم دستی از خودت میگیرم :دی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">