یادداشت های یک لِیدی

۱۴۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «آهنگ زندگی» ثبت شده است

زنگ زدم قربون صدقه ش رفتم تا حالش جا بیاد. میدونم حالمون باهم دیگه خوبه، فقط دوری تنها مشکلمونه،من این ور خیابون، آقامون اون ور خیابون
چقدر این خیابون دوست داشتنیه وقتای دلتنگی میرم کنار پنجره ببینمش، چقدر این پنجره خوشبخته که عشق رد و بدل میشه ازش خوش به حالش ;)
چقدر خوبه هر روز صبح منو میرسونه اداره و حرفای خوب خوب میگه تو گوشم تا بتونم اداره رو تحمل کنم
1 سال و 1 ماه و 25 روز گذشته، همه لحظه ها باهاش احساس خوشبختی کردم، هر شب قبل خواب زنگ زده: دوستت دارم . که من هر روز بیشتر از روز قبل خوشبخت باشم
لحظه های تلخ زندگی رو آرومم کرده
هرچند همیشه بهش میگم خوش به حالت خانومت منم :)))

خدا جونم شکرت 


۲ نظر ۲۶ تیر ۹۷ ، ۰۰:۲۴

دیروز یکی از بهترین روزای زندگی بود، با عشق رفتیم خرید، بعد سینما، دراومدیم دیدیم بارون نم نم میزنه زیر بارون قدم زدیم گفتیم خندیدیم قهقهه میزدم. بعد بستنی شده بودم دیگه :)

از اداره پاس گرفتم اومدم لباسامو عوض کردم، همه چیو جا گذاشتم همینجا، با عشق زدیم بیرون از این شهر


۴ نظر ۰۵ دی ۹۶ ، ۰۰:۰۳

انقدر وقت کم میارم، صبح سرکار، بعدازظهرم تا یکم اینور اونور چرت، بیرون، مهمونی، گردش، کلاس، . . . شب شد باید بخوابم. از الان وقتم تا هفته بعد پره. یه زمانی از بیکاری جیغ و دادم هوا بود زمین و زمانو چنگ میزدم :دی
پنجشنبه ها و جمعه ها عشقن. پنجشنبه ها بعدازظهرش نمیخوابم چون میدونم فرداش تعطیله خستگی ندارم که چرت بزنم. صبح های جمعه برای من حکم آزادی رو داره. اونطور که باید دلم بخواد از خواب بیدار میشم. هرچند عادت کردم جمعه ها زنگم نمیذارم سرساعتی که هرصبح برای کار بیدار میشم، چشام باز میشه، فوری چشامو میبندم یه لبخند میزنم میخوابم. [من عشقه خواااب ببین روزگارو ;)]
وقت کم میارم ولی فقط برای عشقِ که همیشه وقت دارم. و همه چیو میتونم به خاطرش کنسل کنم. هر روزم واسش وقت دارم ^ــ^





+عنوان: مولانا
۴ نظر ۲۴ تیر ۹۶ ، ۲۳:۵۳


http://www.upsara.com/images/2ch5_20170521_125352.jpg

مآ 31 اردیبهشت 1396




+عنوان:مرتضی فتحی

۱۱ نظر ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۲۵
یک تو آزردی مرا و
یک جهان شادم نکرد


+حمید رها

+وقتایی که مشکلی واسم پیش میاد یادم میفته از دست دادنش که بدترینش بود، دیگه اتفاقای بعد از اون که نمیتونه چیزی باشه. هر وقت خوابش میبینم انگار دوباره جیگرمو میشکافن زخم روی زخم


۵ نظر ۱۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۲۱
کم ببری خونت بهتر از اینه که گول زدن مردم رو، کم فروشی کردن رو، گرون فروشی کردن، تقلبی انداختن، حرام رو ببری خونه، لقمه کنی بدی دهن خانواده ت. وااای
کم ببری خونه ولی مال ت قاطی نداشته باشه، جیب مردم توش نباشه، سنگین نباشه لقمه هایی که میدی به زن و بچه ت
کم ببر حلال باشه ولی
عشق ببر
حلال باشه سبک باشی بخندی بهت بچسبه خوشی هات

۴ نظر ۰۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۵۴


صبحا موقع بیدار شدن خودمو به زور از بالش میکنم. به خودم دلداری میدم: اشکالی نداره بلند شو برگشتی میخوابی 😛 


۴ نظر ۰۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۰۶
یادش بخیر، دیشب یه مهمونی توپ بودم با همه توپ بودنش ته دیگِش یه طرف. عشق است


.


از پنجشنبه هفته پیش بعدازظهرا هم توی اداره میمونیم با همکارم، یه آماری خواستن از رشت که تا روز یکشنبه باید بدیم که عمرا هم تموم شه. حالا حالاها باید بمونیم. از صبح زل میزنیم توی کامپیوتر تا غروب. بعد میام بیهوش میشم شبا بیدار میشم :|
الان چراغم خاموش کردم که مثلا زود بخوابم. ولی خواهرام و زنداداشم توی تاریکی نشستن و دارن حرف میزنن منم مثل جغد چشام بازه. میخوام همینطور حرف بزنن. دلم تنگ میشه خواهر بزرگم میره خونشون زنگ زدم کشوندمش اینجا


۳ نظر ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۵۱

امروز صبح روز خیلی خوبی داشتم با اینکه کلی کار ریخته بود سرم، و ارباب رجوع داشتم نمیشد به کارا برسم. ولی خوب بود، به خاطر اینکه مشکل یکی از کارام حل شد میتونم ثبتای کمیسیونارو انجام بدم که از چند ماه مونده. انقدر از رشت پیگیری کردم تا بالاخره درست شد. دوم هم به خاطر یکی از دانشجوهای قدیمیم که اومده بود اداره، ولی کاری که فکر میکردم نمیشه براش پیگیری کردم میشه کمکش کرد زنگ زدم بهش کلی خوشحال بود کلی تشکر کرد پشت تلفن نمیدیدمش ولی کاملا خوشحالیشو از پشت تلفن بهم منتقل کرد. از خوشحالیش منم خوشحال شدم. چون خیلی مهم بود واسش. خدا هم کمکش کنه.




۴ نظر ۲۹ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۰۶
دیشب تا صبح خواب دانشجوهام و دانشگاه رو دیدم :| از صبح پاشدم سوالای میان ترم برای دو تا کلاسام نوشتم. باید یه مرورم برای تدریس یکی از کلاسام داشته باشم.
از صبح فکر میکنم بعدازظهر کجا بزنم برم هیچ جایی به ذهنم خطور نکرده :| ساعتم 1 شده :)))
از این هفته تصمیم دارم کلاسای زبانمو شروع کنم. از وقتی میرم سرکار کلاس نرفتم.اداره خر است :/
2سال جایی سپرده بودم برای کار. دیروز زنگ زدن ،گفتم نمیتونم بیام. برای کلینیک مشاور میخواستن. بعد از 2سال. خر است :)))

من چرا اینقدر ناراضی ام؟

۲ نظر ۲۵ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۱۱
با اینکه روز طولانی تر شده. ولی وقتی دیدم ساعت 12 هستش غمم گرفت چرا زود شب شد باید بخوابیم
به خواهرم که گفتم گفت چیکار داری این روز مسخره بذار بگذره
گفتم نه بگذرهُ من کاری نکرده باشم سهمی نگرفته باشم از روز، این دلگیرم میکنه.


۲ نظر ۲۵ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۴۸
اداره نرفتم. بعد از ظهر کلاسای دانشگاه رو رفتم. انقدر خسته بودم که تا الان خواب بودم تازه بیدار شدم :| موندم سه شنبه هایی که بعد از اداره میرفتم دانشگاه، چطور دوام آوردم؟!

کار اداره رو دوست ندارم. خشک و بی روح، یه سری کارای محوله و توی چارچوبی که واست مشخص کردن باید کار کنی، کارهای مشخص. من از چارچوب ها بدم میاد چارچوب توی هر چیزی هر موقعیتی هرجایی. (من حتی از چارچوب برای وبلاگمم بدم میومده همیشه چارچوبارو کادرارو تا اونجایی که تونستم حذف کردم.) برای وبلاگ چه برسه توی زندگی که انگار کرده باشنم توی قفس. زندگی و کار...
اداره کار میکنم درست انجام میدم کارامو، ولی لذت نمیبرم. دانشگاه هم چارچوبای خودشو داره ولی کلاس رو با سلیقه خودم اداره میکنم، خودم هرطور که دلم میخواد پیش میبرم. با اینکه خسته میشم و با دانشجوهایی که کله شق هستن اکثرشون، سر و کله میزنم ولی اذیت نمیشم.
هر روز ذهنم مشغول این هست که بعد از اینکه دو سالم توی ادراه تموم شد دربیام از اداره چه کاری انجام بدم خودم که لذت ببرم. دارم به بچه ها فکر میکنم. مهد نه.







۳ نظر ۱۶ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۳۱
1. سال 96 خیلی قشنگ شروع شد یکی از قشنگیاش عقد خواهرم بود رسیدن دوتا عاشق به هم 😍
2. داداشم اینا هم اومده بودن وروجک 2 هم پیشم بود عمه هم عاشق بچه ها.
که برگشتن و من دوباره اتاقمو تحویل گرفتم. توی اتاقم احساس امنیت و آرامش میکنم انگار دوباره به خودم برمیگردم. ولی اینو هیچکدوم درک نمیکنن منم مجبورم اتاقمو در اختیارشون قرار بدم.
3. مشهد خیلی بهم خوش گذشت. زنداییم به خاطر مشهد رفتنم بهم کادو داد. کلی شرمنده شدم که چرا مردم واسه زیارت رفتن کسی بهش کادو میدن. ولی باید اعتراف کنم که از طرفی خیلی خوشحال شدم که کادو گرفتم :))))))))))
4. نعنا گذاشته بودم توی آب ریشه زده، خیلی ذوق دارم واسش، انگار خودم ریشه دادم 😜





۲ نظر ۱۱ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۵۳

خدا همیشه چیزی که میخوام بی مزه شد بهم میده ،دیر میشه، حتی وقتی نهایت تلاشمو بکنم. انگار بگه تا وقتی من نخوام نمیشه. گاهی وقتا فکر میکنم من زود به دنیا اومدم.

دیگه زدم کانال بیخیالی. دنیارو ولش کردم. اینطوری راحت تر میتونم ادامه بدم



۲ نظر ۰۶ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۲۷

سال نو مبارک 😊

انشاالله امسال همون سالی باشه که همه میخوان به آرزوهاشون برسن، برای رسیدن به خواسته هامون تلاش کنیم، از هدفی که دنبالشیم کوتاه نیایم. بخندیم :) اونوقت همیشه عید هست هرجا و هر زمانی که احساس خوشبختی کنیم


+سال 95سال خوبی بود سال 96 انشاالله واسم سال پرهیجان تری از 95 باشه اتفاقای خوب که توش پر از خنده و شادی باشه


۵ نظر ۰۱ فروردين ۹۶ ، ۰۷:۲۲

دیروز یکی از لذیذترین روزهای زندگی من بود. عمق خوشیمو فقط میتونم با کلمه " لذیذ " توصیف کنم.

+جشن شیرینی خوران پسرعمو جونم ^ــ^







پ.ن: تقدیم لافکادیو و همه استقلالیا استقلال سوراخه



۵ نظر ۲۰ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۵۱
امروز بعد از کار رفتم کتابخونه. بین قفسه ها و کتابا لولیدم. یه زمانی وقتی حالم خوب نبود وقتی میخواستم از همه کس و همه چیز از دنیا فرار کنم یه راست میرفتم کتابخونه، بین قفسه ها و کتابا راه میرفتم، و از اونجایی که قسمت کتابا شلوغ نبود و کسی کار به آدم نداشت، سکوت کتابخونه آرومم میکرد. اصلا اون نقطه از این شهر خلوتگاه من بود. هیج جایی رو جز اونجا نداشتم.
امروز اما حالم خوب بود. ولی میدونم توی وجودم یه چیزایی هست یه غمایی هست که حل نشده ست ولی حوصله رسیدگی بهشونو ندارم حوصله غصه خوردن ندارم. انگار سالها غم و غصه هامو توی اون نقطه از دنیا جا گذاشتم امروز داشت اشکام سرازیر میشد خودمو کنترل کردم. ولی هنوز سکوتش رو دوست دارم



پ.ن: من وبلاگا میخونم حرفی بود اگه کامنت میذارم. تو روح هرکسی که کامنتدونیشو بسته و نمیشه حرفی اگه بود گفت. از جمله لافکادیو و آنالیز



۴ نظر ۱۵ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۳۶
بالاخره پدر رو شکست دادم. برای اولین بار میخوام تنها با 3 از دوستام برم سفر.
بلیط خریدیم، مکانم اوکی شد. میریم مشهد 27اسفند.
از الان برای سفرهای بعدی نقشه کشیدیم. سفر بعدی یزد :)))))
هر چند دیر ولی بالاخره تونستم چیزی رو که دوس دارم انجام بدم. البته با دوستای پایه



http://www.upsara.com/images/h03_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B7%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B3_%DB%B0%DB%B0%DB%B0%DB%B3%DB%B3%DB%B8.jpg

لذتی که در "با شلوار مامان دوز خوابیدن" هست در هیچی نیست. قال لِیدی :)
عکسُ برای دوستام فرستادم کلی کِیف کردن




۶ نظر ۱۴ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۱۸

امروز روز خیلی بدی بود.


۵ نظر ۱۲ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۱۲

کارشناس مسئولمون روز ولنتاین، واسه من و "م" و "ز"جوراب خرید. تازه امروز پوشیده بودم. داشتم بهش میگفتم جورابیه که تو خریدی، چشممون خورد به پاپیونش :)))))))))))))) تا به تا پوشیده بودم


http://uupload.ir/files/6bd8_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B7%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B9_%DB%B1%DB%B2%DB%B4%DB%B7%DB%B3%DB%B7.jpg


۷ نظر ۰۷ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۰۳