یادداشت های یک لِیدی

۴۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عکس» ثبت شده است

بالاخره پدر رو شکست دادم. برای اولین بار میخوام تنها با 3 از دوستام برم سفر.
بلیط خریدیم، مکانم اوکی شد. میریم مشهد 27اسفند.
از الان برای سفرهای بعدی نقشه کشیدیم. سفر بعدی یزد :)))))
هر چند دیر ولی بالاخره تونستم چیزی رو که دوس دارم انجام بدم. البته با دوستای پایه



http://www.upsara.com/images/h03_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B7%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B3_%DB%B0%DB%B0%DB%B0%DB%B3%DB%B3%DB%B8.jpg

لذتی که در "با شلوار مامان دوز خوابیدن" هست در هیچی نیست. قال لِیدی :)
عکسُ برای دوستام فرستادم کلی کِیف کردن




۶ نظر ۱۴ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۱۸

کارشناس مسئولمون روز ولنتاین، واسه من و "م" و "ز"جوراب خرید. تازه امروز پوشیده بودم. داشتم بهش میگفتم جورابیه که تو خریدی، چشممون خورد به پاپیونش :)))))))))))))) تا به تا پوشیده بودم


http://uupload.ir/files/6bd8_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B7%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B9_%DB%B1%DB%B2%DB%B4%DB%B7%DB%B3%DB%B7.jpg


۷ نظر ۰۷ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۰۳
دیالوگی ماندگار از مامانم موقع کشیدن غذا برای ما و پدر. مامانم حواسش نیست چی گفته. پدرمم داره جواب میده رون میخوره یا سینه. من نیشم تا بناگوش باز، خواهرم ریز ریز میخنده،

شما چی میل دارید؟ ها ها


۱۱ نظر ۰۶ دی ۹۵ ، ۱۷:۲۲
توی فیلم "فروشنده" عماد از بالای پشت بام یه نگاهی کرد به ساختموناُ دور دورا و گفت باید اینارو کوبید دوباره ساخت. صاحبخونه جواب داد کوبیدن ساختن اینجوریه!
.
به نظرم خدا هم باید دنیارو بکوبه و فقط عاشقاش بمونن و زندگی کنن. مطمئنن خدا اشتباه نمیکنه عشق ادامه پیدا میکنه[ببخشید خدا که توی کارت دخالت میکنم!]


http://bayanbox.ir/view/4026261785167994758/20161223-164250.jpg






۶ نظر ۰۵ دی ۹۵ ، ۰۰:۱۶
آدم ها همگی برای دلیلی توی زندگی ما وارد میشن چه خوب چه بد. ما از هر کدوم یه چی یاد میگیریم حتی اگه متوجهش نباشیم. آدم هایی بودن که شاید نشه اسمشونو آدم گذاشت ولی بعضی رفتارها هست که ازشون یاد گرفتم. برخوردشون با یه سری مشکلات به من یاد داده که چطوری با مسائل مشابه کنار بیام. وقتی واسشون مشکلی پیش اومده چطوری ازش رد شدن. ما میتونیم از اون آدم ها دوری کنیم میتونیم مثل اونا نباشیم ولی میتونیم یه چیزاییُ رو هم ازشون یاد بگیریم. من از دو تا آدمی که به شدت ازشون بدم میومده در حد چندش و تهوع، یه چیزایی از برخوردشون با یه سری مشکلات یاد گرفتم که همیشه و تا ابد کمکم میکنن. این چند روز درگیر مسئله ای بودم که تونستم حلش کنم خودمو آروم کنم و فهمیدم دلیل وجود اون آدم چی بوده، من ازش چی یاد گرفتم. که الان کمکم کرده



+پست قبلیم در رادیو بلاگیها میتونین گوش بدین :)



http://bayanbox.ir/view/4043787873091810827/lady-sea.jpg




۸ نظر ۲۷ آذر ۹۵ ، ۱۷:۱۱
مثلا صبح زود بیدار شدم که برم آزمایشگاه زود کارامو انجام بدم برم اداره. رفتم آزمایشگاه، رسیدم یادم افتاد آزمایشُ با خودم نبردم. دوباره با تاکسی برگشتم خونه، بردمش. گفتن کووو دفترچه؟ دیگه حسش نبود باز برگردم خونه! زنگ زدم بابام که دفترچهُ واسم بیاره. دفترچهُ دادم کارا انجام شد رفتم سرویس پالتومو درآوردنی افتاد کفِ دستشویی. هوا سررررد و بارونی، پالتومو گرفتم دستم رفتم اداره. توی اداره دو تا سند مالی درست کردم فکر کن بینشون یکی از برگا اصلش رفته توی کپی، کپی رفته توی اصل، دوباره برش گردوندن. همه رو باز کردم اون دو تارو درست کنم، سندو رد کردم یکی از توانخواه ها آی سی افش نبود. بعد موقع درست کردنشون دستم خورده کیبورد، شماره ملی یکی پاک شده بود تا برگردم همکارم سیوش کرده! دوباره رفتم یه برگ که کپی گرفته بودمو از مالی گرفتم آوردم اونو درست کردم زدم تو برگه های سربرگ دار بردم. یعنی دهنم سرویس شده بود. برگشتنی خونه رفتم داروخونه شامپو خریدم حساب کردم یالا به سمت خونه. غروب شامپوُ در آوردنی متوجه شدم مونده داروخونه. زنگ زدم بابام کار داشت با پسرعموم رفتیم شامپوُ گرفتم. کلا یه مدلی بود روزم، هرکاریُ دوبارهُ چندباره انجام دادم. کلا هم میخندیدم




http://bayanbox.ir/view/8032234377346153091/ladyy.jpg
وروجک عکاس باشی



۴ نظر ۱۹ آذر ۹۵ ، ۰۱:۰۰

http://bayanbox.ir/view/1129016838053086249/yzaa-lady.jpg




یک هفته گذشت و من لباس خانه را که شبیه لباس مکانیک ها بود روز و شب در نیاوردم. حمام نمی گرفتم، ریش هایم را نمی تراشیدم و دندان هایم را مسواک نمی زدم، چون عشق خیلی دیر به من آموخت که آدم خودش را برای کسی مرتب می کند، برای کسی لباس می پوشد و برای کسی عطر می زند و من هیچ وقت کسی را نداشتم.

+خاطرات روسپیان سودا زده من...نویسنده: گابریل گارسیا مارکز/مترجم: امیرحسین فطانت




با اینکه این کتابُ کلی تبلیغ و تعریفش کردن ولی دوستش نداشتم. کلِ وقتی که میخوندمش حالت تهوع بهم دست داده بود. این تیکه ای که از کتاب نوشتمو فقط خیلی دوست داشتم چون از نیروی عشق میگه.

۱۱ نظر ۱۳ آذر ۹۵ ، ۰۰:۱۳

http://uupload.ir/files/ha48_lady.jpg


از سرما لرزیدم کنار دریا ولی روحم تازه شد




خب میخوام یه چالش بذارم بین دوستای خودم. والا همه چالش بازی کرن الا ما. ولی نمیدونم چی؟ :دی برای همین هرکس نظری داره در این مورد بگه. یه چیز جالب باشه اوکی؟





۳ نظر ۰۳ آذر ۹۵ ، ۰۰:۳۶
الان ساعت 2:51 دقیقه بامداد من طراحیُ تموم کردم و ارسالش کردم. سه ساعته نشستم روش کار میکردم.
چندتا دانشمندِ باحالِ میخوان در فضا کشوری تشکیل بدن شهروند میخواستن. منم عضو شده بودم. الان داشتم ایمیلمو چک میکردم دیدم ایمیل فرستادن. برای طراحی پرچم کمک میخواستن منم یه پرچم طراحی کردم فرستادم. به سه تا از پرچم های طراحی شده هم رای دادم.
شاید خنده دار باشه ولی حتی اگه یک درصد ساخت اون کشور درست باشه و حتی اگه من یک درصد شانس زندگی در اونجارو داشته باشم برای اون روز خیلی خوشحالم. امیدوارم درست بشه. از کسی که باعث شد از Asgardia آگاه بشم ممنونم.

بای بای بچه ها :دی


لِیدی و سِلِنا (نوه خالم)، این موشِ کوچولو عاشقِ منه، خودم یه کشورم ;)

http://uupload.ir/files/kvs5_lady.jpg





۶ نظر ۲۱ آبان ۹۵ ، ۰۲:۵۲

دوست جون از تهران اومده بود با نی نیش. نی نی عشقه رفته بودم پیشش. همه بچه هارو دوست دارم ولی بعضی بچه ها به دل آدم میشنن. نیکا یکی از اون دخملاست که به دلم نشست. جیگره. اومدم خونه دلم واسش تنگ شده. تولد من و نیکا توی یه روزه ;)

ژیلا همیشه همراهم بوده توی سخت ترین و بدترین لحظه های زندگی کنارم بوده، توی شادترین لحظه های زندگیم کنارم بوده، همیشه بوده. از تک تک اخلاق هایی که بدم میاد اثری در ژیلا نیست.
ژیلا و ماهره دو تا از شانس های من توی زندگیم بودن. دوستِ جونی بودن و هستن.

هر وقت ژیلارو میبینم میگم کاش تو و ماهره اینجا بودین این هنگامه میرفت تهران :دی

اسمِ دوستِ جونیِ شما چیه؟



نیکا و لیدیِ خسته

http://uupload.ir/files/obd_lady.jpg



۸ نظر ۱۱ آبان ۹۵ ، ۲۳:۰۸
بعضی وقتا که بازدید از مجتمع ها و ساختمان ها هست یا کمیسیون هست، بخش ما خالی میشه فقط منم، بعد فکر کن اون همه مراجع کنندهُ باید تنهایی راه بندازم. بعد یه کار نیست هر کسی برای کاری خاص میاد. بعد من همش در حال بدو بدو هستم. گاهی وقتا هم یهو توی یه زمان ده بیست نفری میریزن روی سرم. منم سعی میکنم کار همه رو راه بندازم چون مراجعه کننده هامون هر کدوم یه دردی دارن برای خودشون.
آخرای ساعت کاری بود سرم خلوت شده بود نشسته بودم یه پیرزنی اومد... :(
همینُ کم داشتم بعد از یه روز پر کار و خسته کننده
توی بعضی محیط ها بودن به آدم نشون میده باید قدر داشته هاشو بدونه قدر سلامتی قدر چیزایی که داره هر چند به چشمش نیان هر چند کم باشه
میدونم خیلی آدم ناشکری هستم



معرفی میکنم: عشقم شمشک
ببین کارم به کجا رسیده که فقط شمشک میتونه حالمو خوب کنه

http://uupload.ir/files/jh6x_lady.jpg


۶ نظر ۱۱ آبان ۹۵ ، ۰۰:۴۵

اگر هنوز جوان مانده ای به آن

معناست،

که عشق را به زوایای جان صلا

زده ای،

ملال پیری اگر می کشد تو را،

پیداست :

که زیر سیلی تکرار،

دست و پا زده ای



این شعرو یکی از همکارا توی دفتر انشعاب آب، برق، گاز نوشته.

انقدر توی بخشی که هستم کار هست که برای سبک تر شدن، دفترو آوردم توی خونه از روی برگه ها مشخصاتُ وارد کنم. که حداقل برای اینکار وقت نذارم سر کار.

وروجک هم الان کنارم نشسته و داره با آبرنگ نقاشی میکشه




http://uupload.ir/files/748f_20161028_110546.jpg




۷ نظر ۰۷ آبان ۹۵ ، ۱۱:۵۷

امروز همه چی تعطیل شد یه روزِ خواهرانه بود. 27 شهریور تولد خواهر بزرگم :)) یه دورهمیِ خاخورانه. شبم که رفتیم دور دور و دریا با وجود بارش بارون همه چی عالی بود و خیلی بهم خوش گذشت.


http://uupload.ir/files/qh5c_20160917_190535.jpg




روز شعر و ادب فارسی، روز استاد شهریار هم هست. یه شعر زیبا هم از استاد شهریار عزیز. نام شعر:طوطی قناد


الا ای نوگل رعنا که رشک شاخ شمشادی
نگارین نخل موزونی همایون سرو آزادی
به صید خاطرم هر لحظه صیادی کمین گیرد
کمان ابرو ترا صیدم که در صیادی استادی
چه شورانگیز پیکرها نگارد کلک مشکینت
الا ای خسرو شیرین که خود بی‌تیشه فرهادی
قلم شیرین و خط شیرین سخن شیرین و لب شیرین
خدا را ای شکرپاره، مگر طوطی قنادی
من از شیرینی شور و نوا بیداد خواهم کرد
چنان کز شیوه‌ی شوخی و شیدایی تو بیدادی
تو خود شعری و چون سحر و پری افسانه را مانی
به افسون کدامین شعر در دام من افتادی
گر از یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت
به شرط آن که گه‌گاهی تو هم از من کنی یادی
خوشا غلطیدن و چون اشک در پای تو افتادن
اگر روزی به رحمت بر سر خاک من استادی
جوانی‌ای بهار عمر ای رویای سحرآمیز
تو هم هر دولتی بودی چو گل بازیچه‌ی بادی
به پای چشمه‌ی طبع لطیفی شهریار آخر
نگارین سایه‌ای هم دیدی و داد سخن دادی





+عنوان از استاد شهریار
۹ نظر ۲۷ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۵۱

کل بعد از ظهر به خاطره بازی گذشت. انقدر گفتم یادش بخیر یادش بخیر یادش بخیر :)))

یه اعتراف:
من وقتی خیلی بچه بودم همیشه هر وقت میرفتم دستشویی با آفتابه درد و دل میکردم،
نارحت میشدم بهش میگفتم، خوشحال میشدم بهش میگفتم، گریه داشتم واسش حرف میزدم گریه میکردم (مثلا اگه از دست بچه ها یا مامان بابام ناراحت میشدم )،
بعد گاهی که سرگرم بازی میشدم دیر به دیر میرفتم دستشویی از آفتابه عذرخواهی میکردم o.O


حالا شما هم اعتراف کنین از بچگی هاتون یه خاطره ای :)


پ.ن: یکی از دوستان کمک لازمه، لطفا پستشو بخونید و اگه تونستید کمک کنید. مرسی کلیک



http://up.hammihan.com/img/userupload_2013_12922980611471000842.9344.jpg

http://up.hammihan.com/img/userupload_2013_7173822411471001032.6315.jpg

خیلی خوشمزه بود جاتون خالی :))





۱۰ نظر ۲۳ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۱۳


آب از چشم های مرگان روان بود و او خود مایل بود بپندارد از باد است. نمی خواست به روی خود بیاورد که دارد می گرید. دلش این را نمی خواست. گریه دیگر چیست؟ سال ها می گذشت که آب در کاسه ی چشم های مرگان خشکیده بود، و حالا...حالا دیگر حوصله اش را نداشت. دیگر حوصله اش را نداشت. چه چیزی از او کم شده بود؟

.

عشق مگر حتما باید پیدا و آشکار باشد تا به آدمیزاد حق عاشق شدن، عاشق ماندن بدهد؟ گاه عشق گم است، اما هست، هست چون نیست. عشق مگر چیست؟ آن چه که پیداست؟ نه، عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست. معرفت است. عشق از آن رو هست، که نیست. پیدا نیست و حس می شود. می شوراند. منقلب می کند. به رقص و شلنگ اندازی وا می دارد. می گریاند. می چزاند. می کوباند و می دواند. دیوانه به صحرا!

گاه آدم، خود آدم، عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است. دست و قلبش عشق است. در تو می جوشد، بی آنکه ردش را بشناسی. بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده. شاید نخواهی هم. شاید هم بخواهی و ندانی. نتوانی که بدانی. عشق، گاهی همان یاد کمرنگ سلوچ است و دست های به گل آلوده ی تو که دیواری را سفید میکند. عشق، خود مرگان است! پیدا و ناپیداست، عشق. گاه تو را به شوق می جنباند. و گاه به درد در چاهیت فرو می کشد. حالا، سلوچ کجاست؟ این چاهی ست که تو در آن فرو کشیده می شوی، چاهی که مرگان در آن فرو کشیده می شود. سلوچ کجاست؟

.

طبیعت کار چنین است که می خواهد تو را زمین بزند، از پا در آورد. این تو هستی که نباید پا بخوری، نباید از پا در بیایی.




جای خالی سلوچ

نویسنده: محمود دولت آبادی

نشر چشمه



http://up.hammihan.com/img/userupload_2013_13824823771470775260.4428.jpg






۹ نظر ۲۰ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۴۴

http://bayanbox.ir/view/7746185050623224905/Untitled.png

توصیه اجتماعی روز 21 تیر 95 برای لِیدی :)



با اینکه به فال اعتقادی ندارم ولی هرشب قبل از خواب فالِ روزانه روزِ بعد رو می گیرم اگه نشد روز اینکارو میکنم توی نت البته. فال 4بخش داره: توصیه های عاشقانه، اجتماعی، سلامتی و مالی. قسمت مالیُ اصلا نمیخونم چون همیشه میگه دچار مشکلات مالی میشی، یا مشکل مالی داری، دری وری میگه. قسمت اجتماعیشُ همیشه اول میخونم با این بخش دومه، چون همیشه از من تعریف تمجید میکنه ;) قسمت عاشقانه همیشه درسته واسم، هر چند از حرفاش خوشم نمیاد.  توصیه های سلامتیشم خوبه.





22تیر نوشت:


http://bayanbox.ir/view/5958429051143875755/lady.png


یکی از دوستام گفت که یکی از فال های عاشقانه ی خودمو بذارم که فال امروزمو کلا گذاشتم. البته توصیه سلامتی نداشت برای امروز، از بس موجود سالمی هستم :) روی تصویر کلیک کنین بزرگ میشه





۹ نظر ۲۱ تیر ۹۵ ، ۱۲:۵۸


محمدجواد میخواست بیاد بغلم، وروجک اجازه نمیداد

من: وروجک عمه ی توام دخترعموی محمدجوادم هستم خووو

وروجک: نخیر هم عمه ی منی هم دخترعموی خودمی






http://bayanbox.ir/view/2103570979311389801/ladynotes-2.jpg

عکس از موهام توسط وروجک :) - عکسی بعدی: سلفی که وروجک از خودش گرفته :)



۹ نظر ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۰:۲۵


چه دلنواز اومدم اما با ناز اومدم
شکوفه ریز اومدم اما عزیز اومدم
آخه گفته بودی دیر نکن
عاشقو دلگیر نکن
گفته بودی زود بیا
لحظه موعود بیا

منم اون یار شیرین منم اون یار با ناز
واسه عاشق دلتنگ دلم خونه دلباز
منم اون یار شیرین منم اون یار با ناز
واسه عاشق دلتنگ دلم خونه دلباز

گفتی بیا بی قرار انگار که اومد بهار
گفتی بیا سرزده انگار که عید اومده
بذار مهتابو پیرهن کنم
چشمِتو روشن کنم
سکه دیدار بشم
عیدی واسه یار بشم

منم اون یار شیرین منم اون یار با ناز
واسه عاشق دلتنگ دلم خونه دلباز
دلم خونه دلباز
دلم خونه دلباز

من خواب شیرینتم
کنار بالینتم
میخوام قصه خواهش بگم
شعر نوازش بگم

حالا زلفالمو در هم بریز
خوابمو برهم بریز
نگو دیر شد و شور و تاب رفت
عاشق خسته خواب رفت

منم اون یار شیرین منم اون یار با ناز
واسه عاشق دلتنگ دلم خونه دلباز
منم اون یار شیرین منم اون یار با ناز
واسه عاشق دلتنگ دلم خونه دلباز

.
.
.
+آهنگ "یار شیرین" با صدای لیلا فروهر (دوستش میدارم :)


http://up.hammihan.com/img/userupload_2013_21073007531466460452.9546.jpg

حیاط خونه بابابزرگم :) نمیدونم اسم گل چیه :)

ب.ن: گلِ شیشه شور

مگهان اسم گل رو میدونست گفت توی گوگل سرچ کردم درسته :))


۱۲ نظر ۰۱ تیر ۹۵ ، ۱۴:۳۷


چه خوبه ماه رمضونی فرصت خوبی هم هست قرآنُ ختم کنیم البته با معنیش وگرنه که بدون معنی به نظرم خوندنش فایده ای نداره چون وقتی هیچی ازش سر درنیاریم چه سودی به حالمون داره. امیدوارم آموزش هایی که در طول ترم به دانشجوهام دادم و صد در صد به دردشون میخوره استفاده کنن. همین فکر باعثِ خوشحالیم میشه.

این اواخر به شدت شکمو شده بودم حالا خیلی تحت فشارم عوضش شبا از خجالت شکمم درمیارم  :دی



http://up.hammihan.com/img/userupload_2013_2421886801465325787.1768.jpg

بعد از افطار :))



من: میخوام کافه بزنم
خواهرم: اِ ... همین مونده بگن دختر فلانی کافه زده :))))))
من: خب بگن دری وری نگو :)))
بابام: تا وقتی خونه منی از این خبرا نیست
من: کافه بده مگه؟
خواهرم: حالا چی میخوای به مردم بدی؟
من: بقیه چی میدن همونو. میرم چند روز ور دستِ کافه امیر یاد میگیرم :دی




۱۰ نظر ۱۹ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۲۲

دیروز با خواهرم زدیم بیرون، تمام مدت داشتم به زندگی فکر میکردم. دوست نداشتم برگردم. همش به خواهرم میگفتم کاش الان یه پتو بود همین جا میگرفتم میخوابیدم بیخیال دنیا و آدماش





http://up.hammihan.com/img/userupload_2013_14932774991465056230.7349.jpg

عکس: جمعه 14 خرداد 95





۹ نظر ۱۵ خرداد ۹۵ ، ۲۱:۱۸